قطرهها جمله متّحد گشتند * زان كه در اتّحاد هست اميد
روشن از آذرخش يكرنگيست * جلوه آشناى صبح سپيد
* *
جمله از كوه و دشت بگذشته * سوى خورشيد همسفر گشتند
با دم آشناى فروردين * از زمين دور و دور تر گشتند
* *
توده ابرى شدند و تودهء ابر * سايه گسترد بر زمين و گياه
ليك ناگه به دست توفانى * گشت اميد رهنورد تباه
* *
باد در شرق و غرب پيچيدش * دور كردش دوباره از خورشيد
سر به صحرا و كوه و دشت نهان * تا كه بر تيرهخاك باز چكيد
* *
منم آن قطرهاى كه از دريا * رو به دنياى زندگى كردم
در سر انديشهء بزرگم بود * بهر خورشيد بندگى كردم
* *
اوفتادم كنون به دامن خاك * كس نگويد چرا بدينجايم
الفتم نيست با پليديها * زان كه فرزند پاك دريايم
در ره مقصود
تا كى از دست ستم ناله و فرياد كنم * ناله از دام ره و فتنهء صيّاد كنم
تيشهاى جويم و دستى به در آرم چه شود * كاخ بيداد اگر بينم و فرياد كنم
وقت آن شد كه به يُمن قدم ماهرخى * دل ناشاد و بلاديدهء خود شاد كنم
تا به آزادگىام نام بماند جاويد * رزم خونين همه چون كاوهء حدّاد كنم
شرم آسوده ز سرگشتگى و حيرانى * گر سوى كعبهء آمال تو را ياد كنم
نه شگفت است اگر اى شه شيرينصفتان * در ره وصل تو جانبازى فرهاد كنم
هنر آن است كه با سوختگان باشم گرم * نه كه از اندُهشان جان و دل آزاد كنم
پس از اين در ره مقصود ببايد چو « سفير » * تكيه بر عشق تو و حسن خداداد كنم