سوز و ساز من
تا غمى در دل نباشد نالهاى بر لب نيايد * تا نباشد شعلهاى سوزنده پيدا نيست دودى
نقد اميدم به سوداى دلآشفته گم شد * عاقلان را نيست از سوداى با ديوانه سودى
سوختم در آتش دل ، ساختم با اشك سوزان * نيست غير از سوز و سازى شمع گريان را نمودى
سوز و ساز من ندارد جلوهاى در بزم هستى * دلخوش از آنم كه باقى ماند از من يادبودى
زن
به دنيا گر وجود زن نبودى * نشان پيدا ز مكر زن نبودى
خدا ، گر خلقت حوا ، نكردى * به آدم چيره ، اهريمن ، نبودى
بشر بُد روسپيد ار در ميانش * سيهدلهاى سيمينتن نبودى
نبودى گر به راه زندگى زن * خردها را كسى رهزن نبودى
درون سينهاش گر آتش كين * نبودى ، چهرهاش روشن نبودى
شدى پاك ار جهان زين جنس ناپاك * دگر شيطان به خود ايمن نبودى
بود زن ، گل اگر در گلشن دهر * چه بود ؟ ار گل در اين گلشن نبودى
برآسودى دمى مخلوق و خالق * به دنيا گر وجود زن نبودى
تأثير نگاه
مىگذشتم ز در خانهء يار * عصر امروز چو هر روز دگر
تا مگر بينمش از دور و كنم * دزدكى بر رخش از مهر نظر
من نفهميدم ، آيا فهميد ؟ * كه از آنجاى منم راهگذر
همچو ماهى كه درد پردهء ابر * رخ چون ماه نمود از پس در
سركشيد از پس در سرو سهى * سرو ديدى كشد از بستان سر ؟
نگهى كرد چنان عاشقسوز * كه نماندم دگر از خويش خبر