تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1791

مساهمون:

ص١٧٩١

سوز و ساز من

تا غمى در دل نباشد ناله‌اى بر لب نيايد * تا نباشد شعله‌اى سوزنده پيدا نيست دودى نقد اميدم به سوداى دل‌آشفته گم شد * عاقلان را نيست از سوداى با ديوانه سودى سوختم در آتش دل ، ساختم با اشك سوزان * نيست غير از سوز و سازى شمع گريان را نمودى سوز و ساز من ندارد جلوه‌اى در بزم هستى * دلخوش از آنم كه باقى ماند از من يادبودى

زن

به دنيا گر وجود زن نبودى * نشان پيدا ز مكر زن نبودى خدا ، گر خلقت حوا ، نكردى * به آدم چيره ، اهريمن ، نبودى بشر بُد روسپيد ار در ميانش * سيه‌دلهاى سيمين‌تن نبودى نبودى گر به راه زندگى زن * خردها را كسى رهزن نبودى درون سينه‌اش گر آتش كين * نبودى ، چهره‌اش روشن نبودى شدى پاك ار جهان زين جنس ناپاك * دگر شيطان به خود ايمن نبودى بود زن ، گل اگر در گلشن دهر * چه بود ؟ ار گل در اين گلشن نبودى برآسودى دمى مخلوق و خالق * به دنيا گر وجود زن نبودى

تأثير نگاه

مىگذشتم ز در خانهء يار * عصر امروز چو هر روز دگر تا مگر بينمش از دور و كنم * دزدكى بر رخش از مهر نظر من نفهميدم ، آيا فهميد ؟ * كه از آنجاى منم راهگذر همچو ماهى كه درد پردهء ابر * رخ چون ماه نمود از پس در سركشيد از پس در سرو سهى * سرو ديدى كشد از بستان سر ؟ نگهى كرد چنان عاشق‌سوز * كه نماندم دگر از خويش خبر