تاجيكى ، ذخيرهء خوارزمشاهى ، بدائع الوقائع تأليف واصفى ( در دو مجلد ) .
اينك نمونههايى از شعر او :
شمع سحرى
شكوهها دارم از آن لعل شكربار بسى * گر به دست اوفتدم دامن و فريادرسى
جان به لب آمد ، از آشفتگى روز و شبم * كه مبادا چو من آشفته شب و روز كسى
غم بگذشته ز پس ، غصّهء آينده به پيش * با كه گويم ؟ كه نماندهست ره پيش و پسى
دزد ايّام ، ز گنجينهء دل ، نقد اميد * برد و پيدا نشد از هيچ كنارى عسسى
جلوهء صبحدمان را چه كنم ؟ كز غم عشق * كارم افتاده چو شمع سحرى با نفسى
گو قفس باز شود ، قدرت پرواز كجاست * كه نماندهست بجز مشت پرى در قفسى
ركوع روى خم
خوش آن زمان كه دلم شاد بود و خرّم بود * نشاط خاطرم ازهرجهت فراهم بود
دل از پريشى و آشفتگى نداشت خبر * چو نظم دلكش من ، عيش من ، منظّم بود
شب شراب مرا ، نشئهى فراوان بود * خمار صبحگهم يا نبود ، يا كم بود
به جام ، چهرهء او ديدم و جهان ديدم * ز بزم من به خجالت گذشت اگر جم بود
و گر به ناوك مژگان ، گهى دلم خستى * به قلب خسته نگاهش به لطف مرهم بود
چو زاهدان نمازى ، به بامداد بهار * ركوع روى خمم بود و قامتم خم بود
شب شراب ، ز شور شباب ، زينت داشت * شراب ناب ، به شام شباب ، توام بود
سعادت دوجهان
نهاده گوهر رخشان خداى در دهنش * نهفته مرمر تابان به زير پيرهنش
دل از ديار گرفتم به عشق روى گلى * « كه بركند دل مرد مسافر از وطنش »
ز ديدهء سيهش جانشكارتر ، نگهش * ز لعل پرشكرش آبدارتر ، سخنش
خوش آن كتاب كه بر روى او زند لبخند * خوش آن كلاس كه او هست شمع انجمنش
اسير شد دل آشفتهء پريشانم * به تار طرّهء آشفتهء شكنشكنش
نصيب من شود آنگه سعادت دوجهان * اگر كه بخت موافق كند نصيب منش