تقديم به خرابههاى قصر شيرين و آنجاها كه براثر جنگ تحميلى ويران شدند . . .
بغض دردناك
اى قصر !
شهر خراب گشته ز طوفان حادثات
دوش آمدم به ديدنت ، امّا نديدمت
جاى تو جغد نوحهسرا نوحه مىسرود
الوند مىگريست .
پس ناگزير
از نخلهاى مانده بهجا از چپاولت
با بغض دردناك گرفتم سراغ تو
* آوخ . . . !
معلوم ما نشد به كدامين خطا و جرم
آن دشمن مزوّر بيگانه از شرف
از كينه برد پنجهء غارت به سينهات
آنسان كه هيچ نام و نشانى دگر نماند
ز انبوه ليموان دلانگيز باغ تو
* زان سوختم كه پارهاى از نخلها به كف
بگرفته بود خوشهء خشكيده بار خويش
خرماى بارورشده از گردش نسيم
يعنى كه ما زمانى از اين كالهء لطيف
بسيار داشتيم
وينك نگاه كن
اى رهگذر كه هيچ نمانده از آن بهجاى
جز خوشههاى چند پلاسيده از عطش