آنكه خواهد كفزنان از بحر هستى بگذرد * بايدش همچون حبابى محو در دريا شود
ذرّهاى بيند جهان را عارف از خورشيد حق * عالمى در ذرّه بيند ديده گر بينا شود
از ازل بوده طبيعت مانع وصل و هنوز * شرح هر عشقى همان افسانهء سيتا « 1 » شود
گر « سپنتا » دم فروبندد از اين گفتار به * جاهلى گر دم زند از معرفت رسوا شود
شكوهء شاعر
نيمى از عمر گران رفت و سبكبار شدم * دور مستى به خمارى شد و هشيار شدم
خواب خوش بود جوانى كه چه ناخوش بگذشت * چشم آسوده به هم نازد بيدار شدم
آرزو داشت كه آزاد بماند دل من * پى دل رفته به هر بند گرفتار شدم
با كسى دوست نگردم كه نگردد دشمن * زان كه شد دشمن من ، هركه به او يار شدم
به چه حق شكوه توان كرد « سپنتا » از غم * كز دلوجان ، غم دل ، خويش خريدار شدم
هامش
( 1 ) - اشاره به داستان معروف هندى موسوم به « رام و سيتا »