اشعارى از عارف قزوينى به زبان انگليسى ، ترجمهء يادداشتهاى گاتاغى گوس ، ابراهام ، مار ، و ديوان اشعار .
مىگذرد
شتاب دارد و يار از كنار مىگذرد * ببين كه عمر عجب برقوار مىگذرد
گرفته شاخ شكوفه به دست و مىگويد * پياله گير كه فصل بهار مىگذرد
تو خواب نازى و پروين و ماه مىدانند * چها به عاشق شبزندهدار مىگذرد
چه نغز گفت يكى برگ زرد فصل خزان * چو ديد مرغى از آن شاخسار مىگذرد
كه گر به گلبدنى مىرسى بگو هشدار * طراوت رخ هر گلعذار مىگذرد
خوشم به ميكده زان رو كه هركه مىنوشيد * ز هرچه بگذرد از ننگ و عار مىگذرد
ز ميكده گذرد هركه سرخ رو گذرد * گذشت هركه ز مى شرمسار مىگذرد
به كنج ميكدهاى دلخوشم كه از جامش * چو مست گشت كسى هوشيار مىگذرد
چنان كه نشئه مىبگذرد ز سر يكسر * شراب و جام و خم و مىگسار مىگذرد
تو نيز بگذرى و شعر تو « سپنتا » نيز * به دست خلق ز تو يادگار مىگذرد
عجب مدار
محبّت من اگر در دل تو بىاثر است * وليك تير تو بر دل هميشه كارگر است
غمت به سينه نهفتم سرشك فاش نمود * الهى آنكه شود كور ديده پردهدر است
سياهپوش شبى تيرهگون و ماتمزاى * كه سينهء افق از قلب من گرفتهتر است
شبى سياهتر از روزگار اهل خرد * شبى فسردهتر از قلب مرد باهنر است
ز تيرهاخترى بخت دامنم امشب * چو دامن فلك از اشك ديده پرگهر است
افق كه تكيهگه صبح و شب چو خورشيد است * چو آرزوى وصال تو محو از نظر است
در اين فسرده شب غمفزا يگانه كسى * كه خنده كرد به رويم ستارهء سحر است
ز رفت و آمد صبح و شب اين نصيحتگر * كه نور و ظلمت و نيك و بد تو درگذر است
در اين دو روز فنا آنچه مايهء هستيست * شراب صاف و دل پاك و يار خوشسير است
بيا به ميكده گر همنشين يكدل نيست * ببين كه چون تو خم باده نيز خونجگر است
اگر كه پاى دهد عشرتى مده از دست * كه گرد مىگذرد عمر زندگى بسراست