تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1734

مساهمون:

ص١٧٣٤
چو زندگى همه دردسر است باده بيار * اگرچه نشئهء آن هم چو رفت دردسر است عجب مدار « سپنتا » هميشه در مستيست * چو مست گشت ز اسرار عشق باخبر است

پيرانه‌سر

پروانه‌صفت بر جان از غم شررى دارم * مىسوزم و مىسازم تا بال‌وپرى دارم من بىخبرم از خود ، وز بىخبرى باشد * گر بىخبرى گويد از خود خبرى دارم ديدار جوانانم آشفته كند خاطر * از دور جوانى چون پيرانه سرى دارم بىمايه در اين بازار بس سود برد ليكن * بااين‌همه سرمايه اينجا ضررى دارم در جمع نظربازم من بىنظرم زيرا * كوته‌نظرى بينم هرجا نظرى دارم

انوار حق

هيچ مىدانى كه را انوار حق پيدا شود * همچو پروانه به سوزَش هركه بىپروا شود هيچ مىدانى كه باقى ماند در دار فناى * آنكه اندر خويشتن شد محو و ناپيدا شود هيچ مىدانى كه دنيا با كه نيكى مىكند * آنكه نيك و مهربان با مردم دنيا شود هيچ مىدانى كه بتواند ز مهر و مه گذشت * در سبك‌روحى هرآن‌كو همسر عيسى شود هيچ مىدانى كسى كوشد فنا اندر وجود * چون شود فانى وجودش در فنا احيا شود عارفان را مستى آيد در لباس نيستى * لا تواند گشت آنكو نفى در الّا شود كيست كو نقش حقيقت خواند اندر كاينات * آنكه يكسان از نگاهش زشت يا زيبا شود لوح محفوظ آن كسى خواند كه چون در يك‌نفس * مصحف و انجيل خواند آگه از گيتا شود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1734 | سيد محمد باقر برقعى