عكس زنهايى ، شبيه چهرهاش ، تكثير مىشد
مصرعى بسيار زيبا
در خيالش دفتر شعرى گشود
حيف كه روى لبش
« آه » تنها واژه بود .
* گفت : « آه . . . »
چه همان دم ديد دريايى ميان قطره و
در قلب موج
ناخدايى مرده يافت .
3
زير دريا غوطه مىخورد و
به دل مىگفت زن :
شايد اين انگشت كشتيرانِ اوست
آب بر رويم فشاند
گيسويم را شانه زد
اشكهايم را سترد
قايقم را غرق كرد !
او براى من سرودى گفته بود
كه در اين باران ، از آن يك نغمه نيست
چون به گوهاى بلورين بنگرم
من نمىبينم در آن
جز سقوط پيكرم .
بازتاب آسمان و ابرهاست
پس پيام واژه باران در كجاست ؟
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1730
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٧٣٠