گويم اى مطلوب ، اى ياد آفريد * چون تو محبوبى فرامُشگر كه ديد ؟
تا فراموش تو گشتم ، عشق كو ؟ * در فراموشى بيا عشقى بجو
تا شود آيينه در هر غربتى * و اندر آن تابد روانِ ملّتى
* *
اى كه مى بر مى مىفزايى بگو * از كجايى ، وزچه دريايى ، بگو
گلبنى ، مهمان جشن فرّخى * گرچه مىپرسى ولى خود پاسخى
كى بيفروزد چراغ و شمع ما * زين شبستان تا صباح جمع ما ؟
كى تراود از نهفت غنچهها * بويى از اسفندها و خنچهها ؟
كى در اين آيينهها گردد پديد * روز عيد و ماه عيد و سال عيد ؟
تا ببينند آنچه مىجويد فراز * اين زمينى ز آسمان دلنواز
* *
در غياب از يكدگر ، لبخند ما * در دو آيينه بود پيوند ما
حسّ هركس در تقابل شد پديد * مجمع احساسها عشق آفريد
با نظر كردن در اين باغ شگرف * ريشههاى خويش دريابيد ژرف
پيرى و بيگانگى ، بعد ديار * برنيايد هيچ با خرّم بهار
* *
جوشش و دلبستگىتان ، بحر و ابر * گل برآرد گلشن سودا و صبر
سيل و توفان از چنان باغى نكاست * وين گل بىفصل در دست شماست
انسان و درخت « 1 »
در درختان ، مثال انسان است * آدمى صورت درختان است :
دست خواهد رها ز بند شود * شاخه تا آسمان بلند شود
بر درختان شكوفهها و ثمر * هست تصوير فكرهاى بشر
نيز ، بعد از هجوم باد خزان * بذرها مىپراكند انسان .
يا همان سان كه هيمه مىسوزد * مرگ هم روشنا مىافروزد
هامش
( 1 ) - بخشى از داستان منظوم « هيكل تاريك »