هيچكس از بر نبود اين نغمهء بيگانه را
كس نمىناميد شعرى را كه از ذوق شنيدن مىگريخت
جز صداى خيس باد .
2
زن [ ميان چارچوب ]
آسمان را ديده بود
چتر خود را باز كرد
آهى كشيد
لالهاى شد سرنگون
در هواى سربگون ؛
در سطور سرد باران راه مىرفت
زيربند رخت
خم شد لحظهاى
نوك چترش گير كرد
گفت : « آه . . . »
سيلى از نمواژههاى ناشناس
ريخت روى زلف او
از سرش امواج موسيقى شكفت
دانهها و تيلهها و اشكها
برق مىزد روى سنجاق سرش
تا به مژگانش رسيد
خواند يكيك را
ولى
هرگز اين الفاظ را نشنيده بود :
واژهء لغزان كه بر لبهاى او
با سرانگشتى به پايان مىرسيد
گوى آيينه كه در منشور آن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1729
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٧٢٩