تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1710

مساهمون:

ص١٧١٠
انگار عشق كوچ بزرگ و غمگنانه خود را آغاز كرده است . دلتنگى چون بختكى به جانم افتاده و راه بر نفسم بسته است . باران به پنجره شلاق مىزند من سيگار مىكشم و تنهايى از پشت شيشه‌ها شب را به انزواى اتاقم مىخواند . * شب مثل مار سياهى تو مىخزد و پيش رويم چنبره مىزند و در چشمهاى مضطربم خيره مىشود . آنگاه با دميدن سپيدهء صادق پوست مىاندازد من آن يهودى سرگردانم كه زهر وباى غربت و دلتنگى در جان بىقرارم جا خوش كرده و تنهايى در بندبندم ريشه دوانده است !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1710 | سيد محمد باقر برقعى