چو عكس چهرهء ساقى به جام باده درافتد * به نور غرقه شود شام بيكرانه دوباره
فسرده سردى ايّام گرچه جان و تن ما * ز ديده آتش دل مىكشد زبانه دوباره
به قول خواجهء شيراز دل به غصّه مبنديم * كه بوى يوسف كنعان رسد به خانه دوباره
چو بلبل از ستم زاغ گرچه گوشهنشينيم * به ياد دوست بخوانيم اين ترانه دوباره
سپيده سر زد از شرق جاودانه دوباره * دلم هواى تو كردهست اى يگانه دوباره
اى شرقى . . .
چشمت خراج ملك سليمان است * آيينهدار شوكت انسان است
تا آفتاب چشم تو تابان شد * شهر دلم هماره چراغان است
در جنگل نگاه تو پندارى * صدها غزال شنگ و خرامان است
طعم هميشه تازهء لبهايت * شهد شكوفههاى بهاران است
لبخند تو به معجزه مىماند * چون آيههاى دلكش قرآن است
اشكى چو مىچكد به سر گونه * يادآور ترنّم باران است
لعل و عقيق پيش لبت خوارند * زيرا لب تو كان بدخشان است
تا گام در چمن زدهاى ، دل گفت * آن سرو را ببين چگونه روان است
اشراق در زبان تو مستور است * الهام در نگاه تو پنهان است
عرفان كلام محض دو چشم توست * اين دفتر از صحيفهء آن جان است
حيرت نمىكنم اگرم گويند * يار تو از تبار پريان است
اى شرقى ، اى تجسّم رؤياها * چشمت خراج ملك سليمان است
حديث هجر
دلم گرفته از اين روزهاى بارانى * درون سينه تنگم غميست زندانى
نشسته خنجر بغضى ميان حنجرهام * به جان رسيدم از اين گريههاى پنهانى
شكسته پشتم از آواز غصّه و اندوه * نشستهام من و دل كنج برج حيرانى
چو آفتاب غمانگيز و زرد پاييزم * دگر نمانده مرا شوق پرتوافشانى
ببين كه رفتهام از ياد آسمان و زمين * چو آن درخت تكافتادهء بيابانى
من از قبيلهء رنج و تبار اندوهم * تو از سلالهء آلالهء بهارانى