تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1708

مساهمون:

ص١٧٠٨
چو عكس چهرهء ساقى به جام باده درافتد * به نور غرقه شود شام بيكرانه دوباره فسرده سردى ايّام گرچه جان و تن ما * ز ديده آتش دل مىكشد زبانه دوباره به قول خواجهء شيراز دل به غصّه مبنديم * كه بوى يوسف كنعان رسد به خانه دوباره چو بلبل از ستم زاغ گرچه گوشه‌نشينيم * به ياد دوست بخوانيم اين ترانه دوباره سپيده سر زد از شرق جاودانه دوباره * دلم هواى تو كرده‌ست اى يگانه دوباره

اى شرقى . . .

چشمت خراج ملك سليمان است * آيينه‌دار شوكت انسان است تا آفتاب چشم تو تابان شد * شهر دلم هماره چراغان است در جنگل نگاه تو پندارى * صدها غزال شنگ و خرامان است طعم هميشه تازهء لبهايت * شهد شكوفه‌هاى بهاران است لبخند تو به معجزه مىماند * چون آيه‌هاى دلكش قرآن است اشكى چو مىچكد به سر گونه * يادآور ترنّم باران است لعل و عقيق پيش لبت خوارند * زيرا لب تو كان بدخشان است تا گام در چمن زده‌اى ، دل گفت * آن سرو را ببين چگونه روان است اشراق در زبان تو مستور است * الهام در نگاه تو پنهان است عرفان كلام محض دو چشم توست * اين دفتر از صحيفهء آن جان است حيرت نمىكنم اگرم گويند * يار تو از تبار پريان است اى شرقى ، اى تجسّم رؤياها * چشمت خراج ملك سليمان است

حديث هجر

دلم گرفته از اين روزهاى بارانى * درون سينه تنگم غميست زندانى نشسته خنجر بغضى ميان حنجره‌ام * به جان رسيدم از اين گريه‌هاى پنهانى شكسته پشتم از آواز غصّه و اندوه * نشسته‌ام من و دل كنج برج حيرانى چو آفتاب غم‌انگيز و زرد پاييزم * دگر نمانده مرا شوق پرتوافشانى ببين كه رفته‌ام از ياد آسمان و زمين * چو آن درخت تك‌افتادهء بيابانى من از قبيلهء رنج و تبار اندوهم * تو از سلالهء آلالهء بهارانى