تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1709

مساهمون:

ص١٧٠٩
دگر نمانده مرا تاب دوريت اى خوب * بيا كه آتش دل را به خنده بنشانى شكسته قايقم ، اى مهربان مرا درياب * در اين سياهى و درياى سرد توفانى تو اى ستاره ! بگو پس چه وقت مىتابى * كه شام تيره به منّت شود چراغانى منى كه قافله سالار عاشقان بودم * شدم خموش ، چو تنديسى از پريشانى حديث حجر تو با بلبل چمن گفتم * گلو در اندو پشيمان شد از غزل‌خوانى

انتظار

چشم انتظار آمدنت مانده‌ام بسى * مُردم از اين صبورى و اندوه بىكسى غم روى غم نهادم و غمخانه شد دلم * جان بر لبم رسيد ، به دادم نمىرسى چين بر جبين فكنده گذر مىكنى به كبر * چون منعمى كه بگذرد از پيش مفلسى بىتو اسير پنجه اندوه مانده‌ام * همچون كبوترى كه به چنگال كركسى پوشانده‌ام ز چشم كسان راز عشق خود * اين راز سربه‌مهر نگفتيم با كسى ايمان به باد دادم و صبر از كفم برفت * گفتى به دست باد فتد يافهء خسى جان مىدهم به راه دو چشم سياه تو * جان را كه داده است به تاوان نرگسى هيهات عشق نيز مددكار ما نشد * . . . . . . . . . . . . . . . چون عشق همّتى نكند ، مرگ را بگوى * بستيم بار خويش ، كى از راه مىرسى ؟

دلتنگى

اينجا غريبه‌ام بىآنكه خويش بخواهم اسب لگام گسيخته غرب با خود مرا كشانده به اينجا * شهر از مهربانى و لبخند خاليست