دگر نمانده مرا تاب دوريت اى خوب * بيا كه آتش دل را به خنده بنشانى
شكسته قايقم ، اى مهربان مرا درياب * در اين سياهى و درياى سرد توفانى
تو اى ستاره ! بگو پس چه وقت مىتابى * كه شام تيره به منّت شود چراغانى
منى كه قافله سالار عاشقان بودم * شدم خموش ، چو تنديسى از پريشانى
حديث حجر تو با بلبل چمن گفتم * گلو در اندو پشيمان شد از غزلخوانى
انتظار
چشم انتظار آمدنت ماندهام بسى * مُردم از اين صبورى و اندوه بىكسى
غم روى غم نهادم و غمخانه شد دلم * جان بر لبم رسيد ، به دادم نمىرسى
چين بر جبين فكنده گذر مىكنى به كبر * چون منعمى كه بگذرد از پيش مفلسى
بىتو اسير پنجه اندوه ماندهام * همچون كبوترى كه به چنگال كركسى
پوشاندهام ز چشم كسان راز عشق خود * اين راز سربهمهر نگفتيم با كسى
ايمان به باد دادم و صبر از كفم برفت * گفتى به دست باد فتد يافهء خسى
جان مىدهم به راه دو چشم سياه تو * جان را كه داده است به تاوان نرگسى
هيهات عشق نيز مددكار ما نشد * . . . . . . . . . . . . . . .
چون عشق همّتى نكند ، مرگ را بگوى * بستيم بار خويش ، كى از راه مىرسى ؟
دلتنگى
اينجا غريبهام
بىآنكه خويش بخواهم
اسب لگام گسيخته غرب
با خود مرا كشانده به اينجا
* شهر
از مهربانى و لبخند
خاليست