شكست
در اين كوير كه كوه غرور مىشكند * صداى باور باغ سرور مىشكند
هواى ترد سحر را غم نبودن تو * چو گردباد به بانگ عبور مىشكند
به لحظههاى كسل ، لحظههاى كور قفس * شكوه بقعهء زرّين نور مىشكند
گل حصار مشبّك ، نسيم خندهء جوى * به چنگ خستهء مرد چگور مىشكند
در اين كوير نه ابر است و آفتاب ، نه عشق * هراس سايه نگاه حضور مىشكند
لحظهها در خويش
لحظهها مردند
روزها در معبر فريادها طى شد
سالها در غرفهء انديشه پوسيدند
قلبها بىباورى را بارور كردند
چشمها بىاعتمادى را
بودن ما هيچ مطرح نيست
بازهم زين پس
لحظهها در خويش مىميرند ،
روزها طى مىشود در معبر فريادهاى گنگ
سالها در غرفهء انديشه مىپوسند
امّا
هان - كدامين سال
باور خواهيم شد از آفتاب از عشق
آشنا با درد
مىتوان آيا
در رهايى زين زمستانهاى طولانى
در دل خود ، كورسويى از اميدى داشت ؟