اصل امكان چيست وين انسان كبراندوز كيست ؟ * قصّهاى از هر طرف با صد سؤال آميخته
آن بلنداختر سپهر و اين تبهگوهر زمين * هيچ در هيچ و خيال اندر خيال آميخته
هر يقينى با هزاران ريب و شك درساخته * هر دليلش با هزاران احتمال آميخته
مرگ دانى چيست درسى با هراس آموخته * يا سكوتى جاودان با قيل و قال آميخته
نعمت عقبى خيالى از خيال اندوخته * عزّت دنيا طلوعى با زوال آميخته
زن كيست ؟
كيست زن اى واى اين بازيگر اين بازيچه چيست * گوهرى بىمايه با خاك سفال آميخته
سال عمرش ديرپوى و شاخ عقلش ديرخيز * حسرت آينده را با نقش حال آميخته
آتش سوزنده در اشك فريب افروخته * عفّتى با شهوتى بىاعتدال آميخته
صورتى مصنوع از سرخاب و سرمك ساخته * خلقتى مكروه با غنج و دلال آميخته
زشتخويى را فروپوشانده با رنگ جمال * ضعف روحى را به روى احتيال آميخته
مرد چيست ؟
چيست مرد اين ظاهر بىباطن اين هيچ اين كلم * كاسمان گويى گلش را با ظلال آميخته
رايت عزم الرجايش بر فلك افراشته * ليك با حزم النسا ، عزم الرجال آميخته
مرد چبود جز فراهمساز ناخوش لقمهاى * لقمهاى با اشك ، با خون عيال آميخته
عشق آتشناك او در دامن بستر خموش * وصلتش با فصل و مهرش با جدال آميخته
ازدواج شرعى اندر عهد كفراندوز ما * چيست مىدانى ؟ حرامى با حلال آميخته
شمع سفره عقد با دست دروغ افروخته * نقل بزم سور با زهر قتال آميخته
ازدواج شرعى است اين يا زنايى شرعرنگ * بىغلط گفتم نكاحى با نكال آميخته
آنچه من ديدم به عهد شوم شوهردارىام * بود خود جمعيّتى با اختلال آميخته
كجنواتر ، مرد از زن ، بىوفاتر ، زن ز مرد * اين به آن بدتر و بال اندر و بال آميخته
وين يكى زان هر دو نيك افتاده كاين خود نادرست * خاك ناپاكيست با آب زلال آميخته
الغرض گر نقش هستى را نكو بيند كسى * يك جهان زشتيست با قدرى جمال آميخته