به گدايان ره خود به اشارات نظر * ز كرم خانهء چشمت گذر انداختهاى
يوسف حسن تو نازم كه به ميخانهء عشق * حرف دل را به سبويى به سر انداختهاى
با زبان رگ عشّاق به صحراى زمان * با سرود خوشِ يا رب شرر انداختهاى
همه مات و همه گنگ و همه حيران ، همه مست * در نظامى كه به شمس و قمر انداختهاى
ليلىِ باقىِ چشمت علَمِ عشق نزد * غير بامى كه به قيسش نظر انداختهاى
روح بهار
در پرده و بىپرده همه روى تو ديديم * در آخر هر نقطه به خط تو رسيديم
شرح غزل نام تو گل داد به لبها * لب بر لب هر نى كه به فرياد دميديم
در ساكت و غوغاى سماوات و به صحرا * جز زمزمهء سبز كلامت نشنيديم
بلبل به لب از روح بهار تو سخن داشت * گل بوى تو مىداد ز هر باغ كه چيديم
باقى چو تويى عاشق و معشوق تو باقيست * ساقى چو تويى غير تو در جام نديديم
چشمههاى آتش
در شب خون ، ميزبان آتشم * ميزبانِ مهربانِ آتشم
شعله با آتش چه سازد ، هيچ ، هيچ * من بلنداى كران آتشم
خشت ما از خون و رنج و آتش است * نرم و چابك گيسوان آتشم
اشكهايم شعله را سامان دهد * آى مردم ، من توان آتشم
رنج خاكسترنشينى نيست غم * شعلهاى اندر نهان آتشم
تا زمين برپاست مىسوزم چو شمع * چشمههاى جاودان آتشم
پر از درد
پر از آهم ، پر از آتش ، پر از درد * بهارم را زمين در باد گم كرد
سوارانم به مسلخ ، مثله كردند * زمانه بر سرم ديدى چه آورد
ضمير دشت دهقان بارور باد * كه هيزم را براى شعله پرورد
از آن باغ و بهاران مانده ما را * فراز داغها ديوانى از درد
چگورىخوان به گوشم گفت ، در راز * خدا دل را براى درد گسترد