تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1676

مساهمون:

ص١٦٧٦
به گدايان ره خود به اشارات نظر * ز كرم خانهء چشمت گذر انداخته‌اى يوسف حسن تو نازم كه به ميخانهء عشق * حرف دل را به سبويى به سر انداخته‌اى با زبان رگ عشّاق به صحراى زمان * با سرود خوشِ يا رب شرر انداخته‌اى همه مات و همه گنگ و همه حيران ، همه مست * در نظامى كه به شمس و قمر انداخته‌اى ليلىِ باقىِ چشمت علَمِ عشق نزد * غير بامى كه به قيسش نظر انداخته‌اى

روح بهار

در پرده و بىپرده همه روى تو ديديم * در آخر هر نقطه به خط تو رسيديم شرح غزل نام تو گل داد به لبها * لب بر لب هر نى كه به فرياد دميديم در ساكت و غوغاى سماوات و به صحرا * جز زمزمهء سبز كلامت نشنيديم بلبل به لب از روح بهار تو سخن داشت * گل بوى تو مىداد ز هر باغ كه چيديم باقى چو تويى عاشق و معشوق تو باقيست * ساقى چو تويى غير تو در جام نديديم

چشمه‌هاى آتش

در شب خون ، ميزبان آتشم * ميزبانِ مهربانِ آتشم شعله با آتش چه سازد ، هيچ ، هيچ * من بلنداى كران آتشم خشت ما از خون و رنج و آتش است * نرم و چابك گيسوان آتشم اشكهايم شعله را سامان دهد * آى مردم ، من توان آتشم رنج خاكسترنشينى نيست غم * شعله‌اى اندر نهان آتشم تا زمين برپاست مىسوزم چو شمع * چشمه‌هاى جاودان آتشم

پر از درد

پر از آهم ، پر از آتش ، پر از درد * بهارم را زمين در باد گم كرد سوارانم به مسلخ ، مثله كردند * زمانه بر سرم ديدى چه آورد ضمير دشت دهقان بارور باد * كه هيزم را براى شعله پرورد از آن باغ و بهاران مانده ما را * فراز داغها ديوانى از درد چگورىخوان به گوشم گفت ، در راز * خدا دل را براى درد گسترد