به روى خود
هزاران رهسپار آرزو ديدهست
و مثل ما به دور خود
براى مقصدى معلوم و نامعلوم
هزاران بار چرخيدهست
و صدها بار ديگر بعد از اين هم
باز ، مىگردد
و بر مايى كه پنداريم
بر رويش حيات جاودان داريم
مىخندد .
زمين ، آه اى زمين سبز و رهپيما
تو بعد از ما چه خواهى كرد
كدامين دست در قلب تو بذرافشان تواند بود ؟
در آن هنگام كز انسان
به روى تو نشانى نيست
تو از بهر كه مىگردى
كه در آن روز
تو را ديگر براى گرد گرديدن توانى نيست .
در آن هنگام ما فرسنگها
دور از زمين و از زمان هستيم
و خندان بر تو و بر گردش بىحاصلت
در آسمان هستيم .
به راه خود برو هر قدر مىخواهى
ولى گاهى
نگاهى كن بر آن بالا
به روى آسمان ما
ببين روح طنينانداز و سير جاودان ما
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1640
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٤٠