تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1639

مساهمون:

ص١٦٣٩
در معنى خود پيك صلحى و نمودت را * صلحى كه با من بر سر جنگ است بايد گفت در گيرودار عشق نامم شد فراموشم * آيا مرا هشيار بايد ، مست بايد گفت ؟ زين پيش تو من يك حقيقت بودم اينك آه * زان من كه با اسطوره‌ها پيوست بايد گفت دل را براى جستن سبزينهء دستى * آن را كه از پا يك‌زمان ننشست بايد گفت نقشى زدى بر لوح سينه ، نقش جاويدان * آرى تو را نقّاش چيره‌دست بايد گفت

موج

آن صخره‌اى كه پيكره آماج كرده‌اى * استاده‌اى و خنده بر امواج كرده‌اى آرام ، تلخ آب به هم برشكسته‌اى * آن را ز هر كرانه چو موّاج كرده‌اى بر گرد توست هرچه كه طى طريق هست * روحت حريم خاطر حجّاج كرده‌اى نام بلند توست كه سر مىبرد به دار * عشقى و راز آنچه به حلّاج كرده‌اى در اندرون من بجز از خويشتن نبود * آن را هم از نهان‌كده تاراج كرده‌اى هرچند پيكرت به ره تازيانه‌هاست * آن صخره‌اى كه پيكره آماج كرده‌اى

زمين ، بعد از ما

زمين در زير پاى من مثال چرخ دوّاريست كه گام من به رويش سوى آمالم مرا نوميد مىسازد . زمين چون من