در معنى خود پيك صلحى و نمودت را * صلحى كه با من بر سر جنگ است بايد گفت
در گيرودار عشق نامم شد فراموشم * آيا مرا هشيار بايد ، مست بايد گفت ؟
زين پيش تو من يك حقيقت بودم اينك آه * زان من كه با اسطورهها پيوست بايد گفت
دل را براى جستن سبزينهء دستى * آن را كه از پا يكزمان ننشست بايد گفت
نقشى زدى بر لوح سينه ، نقش جاويدان * آرى تو را نقّاش چيرهدست بايد گفت
موج
آن صخرهاى كه پيكره آماج كردهاى * استادهاى و خنده بر امواج كردهاى
آرام ، تلخ آب به هم برشكستهاى * آن را ز هر كرانه چو موّاج كردهاى
بر گرد توست هرچه كه طى طريق هست * روحت حريم خاطر حجّاج كردهاى
نام بلند توست كه سر مىبرد به دار * عشقى و راز آنچه به حلّاج كردهاى
در اندرون من بجز از خويشتن نبود * آن را هم از نهانكده تاراج كردهاى
هرچند پيكرت به ره تازيانههاست * آن صخرهاى كه پيكره آماج كردهاى
زمين ، بعد از ما
زمين در زير پاى من
مثال چرخ دوّاريست
كه گام من به رويش
سوى آمالم
مرا نوميد مىسازد .
زمين چون من