از منظومهء دستور
وطنپرستى
سخنگستران تا سخن گفتهاند * سخن در ثناى وطن گفتهاند
سخن هيچ در آب و در خاك نيست * كه جز در وطن دل طربناك نيست
چه مرغ و چه مور و چه گرگ و چه ميش * همه دوست دارند بنگاه خويش
سخن كاشنا گفت دلكش بود * سخنهاى بيگانه ناخوش بود
وطن خوش بود گرچه ويرانه است * دل از خانه بركنده بيگانه است
اگر مرغ را آب و دانه دهند * همان به كه در آشيانه دهند
در اوضاع زمان
هرآنكس كه چيزيش باشد به دست * بخواهد از اين مملكت رخت بست
رفيقان به درياى وحشت غريق * بَرَد رَخت خويش از ميان نارفيق
برفتند و بردند با خويشتن * همه هرچهشان بود الّا وطن
مرا راى جستن از اين بند نيست * كه در وى گرفتار چو من بسيست
گرفتم توان بىوطن شاد بود * كجا دل توان كندن از ياد بود
من از اين اسيران جان در گرو * نيارم بريدن تو خواهى برو
اگر بر خلاص كسم روى نيست * بر احوال زارش توانم گريست
نيارم اگر دفع بيداد كرد * در امكان من هست فرياد كرد
اگر دست ظالم نبندم ز پشت * كنم باز پيش جهانيش مشت
اگر حق نگيرم ستمديده را * تسلّى دهم جان رنجيده را
رمق گر نماندش حوادث به تن * منش روح خواهم دميد از سخن
گرفتم ز ياران توانم گسيخت * دل اينجا ، كجا مىتوانم گريخت
من اين آب و خاك بلاديده را * چنان دوست دارم كه دو ديده را
چرا من نباشم طلبكار او * كه بيگانه باشد خريدار او
نشايد گذشت از سر دودمان * كه نااهل چندش بود در ميان
به جرمى كه گل همنشين گياست * رخ از گلستان تافتن نارواست
گرفتم كه فرزند دلبند نيست * و ليكن گزيرت ز پيوند نيست