برو اهليت بخش نااهل را * نه دانندهاى چاره كن جهل را
ز پيوند شيرين به بادام تلخ * خردمند شيرين كند كام تلخ
يكى همّت آور به كف مردوار * كه تا سنبلستان كنى شورهزار
* * ندارد چنان كشورى اعتبار * كه دولت نماند در او برقرار
كلافى كه دستيست هردم در او * سررشته بيهوده در وى مجوى
گناهى كه مجرم ندانند كيست * كسى در حقيقت گنهكار نيست
از آن مكتبى چشم دانش مدار * كه نبود دو روزش يك آموزگار
ز دانش كجا بهرهاى برگرفت * كه هر روز الف بى تى از سر گرفت
دو صد جملهء معترض در كلام * به ناچار مانَد سخن ناتمام
چو پهناى كارى بود نابساز * به ناچار خواهد كشيدن دراز
كى آسودگى دارد آن بدمعاش * كه هر شب بخسبد به ديگر فراش
اشتهاى كاذب
دلم به عشق مهى چند روز راغب بود * ولى دريغ كه آن عشق نيز كاذب بود
فريب بود و خطا بود و ميل بود و هوس * نه عشق بود و محبّت كه نفس غالب بود
بسا نياز كز آن مرد بىنياز بود * گرسنهچشمى ما اشتهاى كاذب بود
ز چار جانب اگر نااميد شد نه عجب * كسى كه چشم اميدش به چار جانب بود
هميشه خواه نديدم هميشه ياب بود * و گرنه قسمت ايّام نامناسب بود
روا بود كه به مطلوب خويشتن نرسد * كه احتياج به هيچش نبود و طالب بود
عجب مدار كه ما را حضور ذهن نماند * كه شخص حاضر ما را ضمير غايب بود
نهان شخص عجب همنشين همدردى است * درون خسته ما بين كه بىمصاحب بود
ميان ما و عزيزان رو نهان كرده * همانكه واسطه پنداشتيم حاجب بود
شباب نيست كه گنجد اميد و عشق در آن * و گرنه باز مرا آرزو به قالب بود
شباب دور درخشان عمر بود ولى * چنان گذشت كه گفتى شهاب ثاقب بود
ز كنجكاوى مردم دمى نياسودم * به هركجا كه برفتيم صد مراقب بود
رسيده بود به « دستور » خط آزادى * پس از مطالعه ديدم خطاى كاتب بود