حكايت صعوه و باز
شنيدم صعوهاى در روى كهسار * بشد در پنجهء بازى گرفتار
بگفتا صعوه كاى باز قوىچنگ * جهان را كردهاى بر ديدهام تنگ
نمىترسم كه زير آرى سرم را * به سختى بركنى بالوپرم را
ولى در لانه من را جوجكانند * كه آب ديده از غم مىچكانند
تمامى منتظر در آشيانه * برم از بهر آنان آب و دانه
نبينند ار مرا طاقت نيارند * تمامى گرسنه جان مىسپارند
نما رحمت رها كن كمترين را * بخر زين لطف فردوس برين را
جوابش داد باز تيزچنگال * كه من را جوجكان باشند بىبال
درون خانه من را چند باز است * دهانشان بهر آب و قوت باز است
رها سازم تو را آنان بميرند * همه خرد و ضعيفاند و صغيرند
كنى گر چارهاى از بهر آنان * رهايت مىكنم خندان و شادان
چو نتوانست گفتن راه چاره * نمودش باز او را پارهپاره
در اين ديرى كه پرراز و معماست * نزاع آكل و مأكول برپاست
بدانند آن كسانى كَاهل راهند * همه تقصيركاران بىگناهند
يكى را چاره نبود جز دريدن * يكى را حيله نبود جز چريدن
چه تقصيرى است آن شير ژيان را * كه درد آهوان ناتوان را
نشد در نزد من اين راز معلوم * كه ظالم را بود حق يا كه مظلوم
جهان را زور باشد مذهب و كيش * هرآنكو زور دارد او برد پيش