ترازوى حدس و گمان
يكى كشتگر بار در ره گذاشت * كه بفروشد امّا ترازو نداشت
متاعى به سنگ گمان مىفروخت * نسنجيده سود و زيان مىفروخت
بگفتم تو را سنگ و پيمانه نيست * رهاييت از دست پرچانه نيست
نبيند خريدار جز سود خويش * چو ميزان ندارى كند عذر بيش
فروشنده چندانكه درويشتر * همان مشترى را طمع بيشتر
ترازوى حدس و گمان راست نيست * از او حاصلى جز كم و كاست نيست
شادى كودكى
برقصيد طفلى به آهنگ ساز * به خشم پدر آمد از رقص باز
كسى گفت مرد جفاجوى را * خوش است اين تو درهم مكش روى را
تو در خردسالى نديدى خوشى * كه با كودكان روى درهم كشى
نديدى برقصد بره در بهار * برقصند اطفال هم برّهوار
طبيعيست اين مستى و وجد و شور * طبيعت دگرگون نگردد به زور
ز وقت خوش كودكى ياد كن * دل از شادى كودكان شاد كن
رها كن كه امروز بازى كنند * كه فردا بدين سرفرازى كنند
اميدوارى
اگر نااميدى گر امّيدوار * همان به كه سرگرم باشى به كار
گر امّيدوارى ز كارى كه هست * توانى به مقصود خود يافت دست
چه امّيد دارد كه در كار نيست * جز از كار كالاى بازار نيست
كجا بهره گيرد كه تخمى نكشت * بود بهرهء كاهلان سنگ و خشت
اگر خود در بسته باشد اميد * بجز كار آن را ندانم كليد
و گر نااميدى غمت كم شود * هم اسباب عيشت فراهم شود
غم و غصّهء دايم بود گرم كار * تو بارى به كارى سرت گرم دار
جهان گيرودار و كشاكش بود * چه در كار باشى دلت خوش بود
اگر صرف كارى كنى روز را * به كار آورى بخت پيروز را