رديف سپيد
چشم ما از انتظارش گرچه شد بر در سپيد * خانه دل را كند آن مهر روشنگر سپيد
از صفا گردد دل تاريك روشن چون سحر * مىكنند آينه را از گرد خاكستر سپيد
گر سياهى از گليم بخت ما زايل شود * مىشود ممكن كه گردد لالهء احمر سپيد
سينهء دريا ز پاكى مىشود كان گهر * آسمان نيلگون مىگردد از اختر سپيد
بىگناهى گر به دست ظالمى بسمل شود * خون گلگونش چكد از دستهء خنجر سپيد
دلسياهان را نگردد سينه روشن « رهروا » * زاغ را از شستشو كى گشته بالوپر سپيد
بزم ادب
ما همنفسان پيرو اخوان صفاييم * پابند به مردانگى و مهر و وفاييم
آيينه برد رشگ ز روشندلى ما * چون صيقل آيينهء زنگار زداييم
رنگين سخن ما بود از پرتو صائب * از طرز غزلگويى اغيار جداييم
اظهار نداريم به كس درد دل خويش * ما سوختگان سوخته بىچونوچراييم
گرچه نظرش نيست به ما پادشه حسن * بر درگه او اشكفشان همچو گداييم
شاگردى ما موجب فخر است و مباهات * « رهرو » همه در بزم ادب گرم نواييم
مهماننوازى
از فتوّت ره به رويم بسته نيست * روحم از مهماننوازى خسته نيست
هيچ موجودى نديد آزار من * قلب جاندارى ز من بشكسته نيست
طبيعت مردم »
در حيرتم از طبيعت اين مردم * اين مردم چون كلافهء سردرگم
هروقت كه اقتضاء كند از ره كين * دارند چرا طينت همچون كژدم