خنجرى بر چشم خورشيدى نشست
قطرهء خونى به درگاهم چكيد
كوكبى افتاد بر بامم ، شكست
شبپره شد در غبار شب پريد
آفتابى سرخ در من سبز شد
سبزها در زرد جانم ريخت گرم
بانگ كردم : وه ! چه آفت . . .
اشگم از شوق -
قفل شد بر چفت لب آويخت
جستم از خواب آسمانى تار ، تار
كفترى فانوس بر منقار داشت
ماه مىناليد و روى گونههاش
جاى دندانهاى گرگى هار داشت
باز ديدم در بيابانى دراز
خاك ره از خون پايم رنگ شد
از دو چشمم ريخت زنجير سياه
حلقه زد بر دستهايم تنگ شد .
پشت پنجره
بر بلند سبز چنار از دور
آفتاب بسته طلايىها
سايهها به زمزمهاى خاموش
در نشيب تند جداييها
در فضاى خسته غمى بيمار
مرده در نگاه كلاغ آواز