اين پاى نعمت است كه كوبيده مغز فقر * اين جنگ ظلمت است كه پا زد به شيدها
* *
دندان كينه بر لب جان مىگزم كه آه ! * گر سنگگونهها ز فروريز اشكها
پنهان به گود خود نكند جلوه شباب * دنيا شود خراب مگر ؟ « چيست در خفا ؟ »
* *
هر نيمهشب زند ره خواب اين نهفته راز * پندار مىجود به دهان لاشهء مراد
آوخ ! اگر به قصر سپيد خيال من * رخش شتاب تندر طوفان بامداد !
سحر سكوت
كمر شب شكسته پاى زمان * خواب در چشم من كشيده خروش
نيمهشب هست و ماندهام تنها ، * همه جا مات و خالى و خاموش .
* *
پرسحر سكوت محو و نهان * سايه افكنده بر در و ديوار
كلبه حيرت گرفته و مبهوت * رنگ ماتم گرفته بر رخسار
* *
پشت كوچه شتاب پاىگريز ، * سوت شبگرد ، . . . سوك شبپرهاى
مىجود استخوان سگى لب جوى ، * جيرجير صداى زنجرهاى .
* *
وهم مىغلطد از نشيب خيال * مىگريزد هراس بر ديوار
مىشتابد نهيب حيرت و هول * در خم رشتههاى تيره و تار .
* *
چيست اين خلوت هراسانگيز ؟ * چيست اين جادويى كه چون تابوت
پيكر كلبهام فشرده به خود ؟ * چيست اين ؟ - مرگ سرد فتنه : ( سكوت ! )
* *
تشنه مارى است ، اژدها گشته * مىزند بر تن هياهو نيش
تا كند روى خود ز او پنهان * چادرشب كشيده بر سر خويش
* *