به سوگ صادق هدايت
فصل خزان رسيد و گلى در چمن نماند * يك برگ سبز در همه دشت و دمن نماند
رنگى ز سوسنى نى و بويى ز سنبلى * شاخى ز سورى و گلى از نسترن نماند
يغماگر خزان ز چمن خرّمى ربود * ديگر نشانى از سمن و ياسمن نماند
لطف نسيم ، نزهت شبنم ، صفاى گل * بر طرف بوستان و به دشت و دمن نماند
امروز گل ز رنج به تن پيرهن دريد * فرداش نارسيده تن و پيرهن نماند
آمد خزان سال و دريغا كه سالهاست * از نوبهار عمر نشان بر ز من نماند
افزود سال عمر به هر ماه و سال ، ليك * تن را از اين فزونى ، جز كاستن نماند
گل ناشكفت ؟ با گل من ناشكفته ماند * نامد بهار ؟ يا به گلستان من نماند
اى شاهد بهار به گلزار ما ميا * كز چين گيسويت به دلم جز شكن نماند
مأيوس در بهارم و محزون به مهرگان * كز اين به غير يأس و از آن جز حزن نماند
يك بوستان شكوفهء پژمرده آرمت * كاين غنچه را براى تبسّم دهن نماند
چندان ز كيد زاغ كه بلبل ز باغ رفت * چندان دميد خار كه گل در چمن نماند
در طبع شمع ، آتش پروانهسوز مرد * شمعى روانفروز در اين انجمن نماند
خاموش شد چراغ « هدايت » الى الابد * جز دود ز آن شرارهء پرتوفكن نماند
آن مينوى مكارم و آن مانوى مرام * دور از وطن بماند و چو او در وطن نماند
يكتن بهجا نماند ز ياران اهل دل * افسرده گشت جان كه بهجز اهل تن نماند
نى خاطرى منوّر و نى باطنى منير * جانى امين راز و دلى مؤتمن نماند
در قرن ما ، قرين خصال خميده نيست * در عصر ما ، اثر ز صفات حسن نماند
آيين مهر ، رسم وفا ، شيوهء كرم * در روزگار ما به جهان كهن نماند
لكن مراست با دل دردآشناى خويش * آن خلوتى كه در حرمش ما و من نماند
ما راست معدن درّ و گوهر ز اشك غم * غم نيست گر خزاين درّ عدن نماند
از يُمن همّت دل خونين لعلفام * حاجت مرا به عقد عقيق يمن نماند
اى دل چنان بسوز كه گردى فروغ محض * خود جمله جان شوى چو تو را خويشتن نماند
ماند سخن ز « روشن » چون ناتمام سوخت * شمعى تمام سوخت كه از وى سخن نماند