حاكم و آمر نگر چند تنى بىخرد * دشمن ايرانيان حامى ديوان و دد
بر در بيگانه ميش نزد خودى چون اسد * باهنران را عدو ، بىهنران را مدد
بر در ميخانهها چو عنكبوتى به تار * بر در ميخانهها چند بگشتى اسير
چند تو را همنشين مردم زار و فقير * خيز به طرف چمن جام مرصّع بگير
با صنمى سيمتن ماهرخى بىنظير * گاه در آغوش تو گاه تو اندر كنار
تا به كى از فرط غم سربهگريبان شدى * از غم دنياى دون واله و حيران شدى
گر دمى از عمر خود جانب بستان شدى * طالب آب حيات از لب جانان شدى
جام دگر يافتى زان لب ياقوتوار * موسم جشن كيان پير بگردد جوان
خاصه كه گيرد به بر نو صنمى مهربان * بر لب آب روان بر طرف بوستان
از گل رخسار او گل بربايد عيان * چو كودكى بوالهوس در چمن و لالهزار
بر رخ گلهاى باغ ابر فشاند گلاب * غنچه برافكنده است از رخ زيبا نقاب
گيسوى سنبلپريش ديدهء نرگس به خواب * نغمهء بلبل بلند حالت زارت خراب
شكوه ز گلبن كند بر زبر شاخسار * آهوى دشت ختن سوى چمن تاخته
قمرى و كبك و درى بزم طرب ساخته * مرغ گرفتار باغ دل به سمن باخته
شاخهء مجنون بيد سايه برانداخته * روى رياحين باغ هر طرف جويبار
چند نشينى خَمُش موسم چنگ است و جام * بىنى و معشوق و مى زندگى آمد حرام
هرچه بجز عيش و نوش مكر و فريب است و دام * حيف ز سالى كه شد بىرخ ماهى تمام
حيف ز روزى كه رفت بىشب گيسوى يار * گفتمش اى مهجبين حال دل ما نگر
بر دل بيچارگان چند زنى نيشتر * گوش چسان بشنود نغمهء مرغ سحر
ديده چسان بنگرد چهرهء گلهاى تر * لشكر غم بسته است راه يمين و يسار
گوش من از نالهء زار يتيمان كر است * سينه ز سوز درون كورهء آهنگر است
هر طرفى بنگرم ناله و چشم تر است * خاكنشين ملّتى بر سر خاكستر است
بر سر او ريخته خاك غم روزگار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1460
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٤٦٠