گفتگوى دختر با پدر
با پدرش دختر فقير غريبى * گفت : پدر ما مگر قبيله نداريم
خواسته باشيم اگر كنيم ضيافت * دعوت بيجاست چون وسيله نداريم
يك شب اگر ميهمان به خانه بياريم * جاى بجز كنج اين طويله نداريم
نفت ندارد چراغ ما و اگر داشت * جان پدر لوله و فتيله نداريم
جامه گر ابريشمى نبود نباشد * ديدهء حاجت به كرم پيله نداريم
اشكنه دارد نه تخممرغ و نه روغن * آرد نداريم و شنبليله نداريم
گفت پدر عزّت و شرف همه از ماست * زان كه دورويى و مكر و حيله نداريم
ريش و پشم
اى كرده ز ريش و پشم خود را درويش * وز اين دو بيندوخته سرمايهء خويش
خرس از تو بسى زيادتر دارد پشم * بز از تو كمى زيادتر دارد ريش