همچو دلتنگ ما دكهء پير مغان * بود يكى تنگ جاى نور ضعيفى در آن
نشسته جمعى جوان مضطرب و ناتوان * قلب پراندوه و غم چهره چو ديوانگان
كينه و حرمان و يأس از رخشان آشكار * جمله عبوس و دژم ز زندگى نااميد
به زندگى بىثمر همچو درختان بيد * حاجتشان ناروا مطلبشان ناپديد
خسته ز سعى و عمل دشمن گفت و شنيد * معتقد اينكه نيست چاره بجز انتحار
خانهء ويرانشان منزل جغدان و بوم * جمله گريزان از آن خانهء ويران و شوم
ساحت ميخانه را كرده همى مرز و بوم * كه چارهء اهل دل صاحب فضل و علوم
نيست بجز بىهُشى در همه ايران ديار * با همه فرزانگى جمله ضعيف و زبون
قلب چو آتشكده ديده چو درياى خون * نه همدمى در برون نه محرمى در درون
نالهء اطفالشان كرده ز خانه برون * چون نتوانند ديد حالت طفلان زار
جام زجاجى شكست شيشهء ناموس و نام * چهرهء غمخوارگان به يكدگر گشت رام
به شادى يكدگر جمله گرفتند جام * تيغ زبان برهنه ، گشت برون از نيام
عقدهء دل برگشود چو خنجر آبدار * جمله بگفتند ما اهل دل و آگهيم
در آسمان هنر رشك درخشان مهيم * گرچه كنون بينوا پست چو خاك رهيم
ز دودمان كيانزاده شاهنشهيم * پرچم علم و هنر در كف ما استوار
جمله نياكان ما معرفت آموختند * شمع هدايت چنان هر طرف افروختند
حرمت و جاه و جلال يكسره انداختند * در ره علم و ادب خندهكنان سوختند
تا كه از اين سوختن نور برآيد ز نار * در همه ايران زمين دزد چو شد پاسبان
رفت درون گله گرگ به شكل شبان * گشت چنين ناتوان زادهء ساسانيان
مستحق نان شب بر در بيگانگان * مسخرهء اين و آن ملعبهء روزگار
عرصهء غارتگرى كشور جمشيد شد * موى جوانان ما يكسره اسپيد شد
تيره چو ابر سيه چشمهء خورشيد شد * آتش بيدادگر قاطع اميد شد
دشمن غدّار كرد رخنه به هر سو كنار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1459
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٤٥٩