همه دلها نگرم جاى تو و ، اين عجب است * كه بود مسكن يك گنج ، به ويرانى چند
كم مبين دانهء اشكم كه همين در غم تو * قطرهاى هست كز او سر زده عمّانى چند
به چمن چون گذرى ، چشم به نرگس مفكن * تاخت كم كن به سر ، سربهگريبانى چند
همه از چاك گريبان تو معلومم گشت * كه چرا چاك شد از عشق ، گريبانى چند
به اميدى كه به دامان تو دستآويزى * دست اميد كشيديم ز دامانى چند
به زمان ، طبع « فصيح » از شرف صحبت دوست * بود ايجاد كُنِ روضهء رضوانى چند
در راه عشق
خوب شد اين دل سودازده از كار بماند * خوبتر اينكه در آن زلف گرفتار بماند
به خم گيسوى دلدار دلم ماند نزار * به از او چيست كه در گيسوى دلدار بماند ؟
گفتم آيد چو برم سر فكنم در پايش * عاقبت نامد و بر دوش من اين بار بماند
من ندانم ز كجا شهره شدم در همه شهر * رازهايى كه ميان من و دلدار بماند
خون عشّاق نشد ريزد از ابروى وسيم * كار از آن تيغ نيايد كه به زنگار بماند
خواست دل تا كه برم دست بر آن زلف دوتا * غمزهاى كرد و مرا دست و دل از كار بماند
نتواند كه مسيحا كندش درد ، دوا * آنكه از نرگس بيمار تو بيمار بماند
ابد الدّهر كسى نعمت آزادى يافت * كه ببيند سر زلف تو گرفتار بماند
گرد آن نقطهء خال تو نگرديم كه چرخ * اندر اين دايره سرگشته چو پرگار بماند
روشن آن ديده كه تا وقت سحر بهر وصال * به خيال تو شب هجر تو بيدار بماند
تا توانى ز ستم دست بكش زان كه به كس * نه ستم ماند بهجا و نه ستمكار بماند
نه عجب چشم تو گر هوش ز سرها بربود * همه باشد عجب از مست كه هشيار بماند
داد « رضوانى » آزاده سر اندر ره دوست * در طريق سفر عشق ، سبكبار بماند