افسانهء من
آرام كى گيرد دل ديوانهء من ؟ * پندش مده بندش منه در خانهء من
سرگرمِ هاىوهوى خود مىماند امشب * اين مايهء شور و شر و مستانهء من
در خلوت شبهاى خاموشى كه دارم * جز غم نكوبد حلقه بر كاشانهء من
سر مىكشد چون شعله از جانم غم و درد * زان خندهء گرم تو در پيمانهء من
در ساغرِ اندوه من ياد تو جوشد * واى از تو واى از ساغر رندانهء من
خالى نمىماند صدف از گوهر اينجا * با ياد تو اين نازنين دردانهء من
ما را « پرى » افسون غمها مىفريبد * پايان ندارد لاجرم افسانهء من
نالهء خاموش
نالهاى خاموش گشتم در دل مينا شكستم * خندهء تلخى شدم تا بر لب ساغر نشستم
تا گرهبند سرشكى برگشايد بر گلويم * با سرانگشت ملالى رشتهء حسرت گسستم
پيش از آن كز صبحدم خورشيد افروزد چراغى * من به قنديل سحر آويزههاى اشك بستم
ساقيا از پا نيفتى دستگير خستگان شو * پيش از آن كز پا درافتم باز نه ساغر شكستم
از لب آيينه بر موى سپيدم طعنهها رفت * خيره ماند از آنكه عمرى طى شد و بيهوده هستم
باغبانا آخر آن زحمت كه بردى كن حلالم * شوربختى بين كه گل كشتى و جز خارى نرستم
گذشتهها
سالى دگر نيامده از در ز سر گذشت * عمرى عزيز از بر ما بىخبر گذشت
هر بامداد ديده به حسرت گشوده شد * هر شامگاه اشك ندامت ز سر گذشت
بر دامن اميد يكى شعله درگرفت * رؤياى عشق گرچه ز چشمان تر گذشت