تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 790

مساهمون:

ص٧٩٠
اى جرعه‌نوش بادهء شبهاى بىسحر * كس لب به آب چشمهء خورشيد تر نكرد مستان درد را ز تو درمان زندگىست * عمرش مدام آنكه شب ما سحر نكرد * * خورشيد مهرپرور دلهاى شاد را * بر ديولاخ محنت ما نيست تابشى افتادگان خاك سيه‌كام حسرتيم * بىمنّت ستايش و رنج نيايشى * * آزادگى به شيوهء رندان و راستان * نه راه سرو بود و نه رسم صنوبرى با عمر بىثمر نتوان لافِ بود زد * سوزند كشت بىثمرى را به اخگرى * * شب پيه‌سوز ديدهء بيدار و خسته را * در راه پيك فرّخ فردا گذاشتيم يعنى چراغ هستى بىنور خويش را * عمرى به پاسدارى شبها گذاشتيم

درياى خزر . . .

خروش دريا غوغاى عمر را خبر است * ز موج‌خيز حيات اين نشانه و اثر است زمان ، كه هستى ما مستحيل در خم اوست * به پيچ‌وتاب دمادم چو موج بىسپر است گذشت ما همه مشحون سرگذشت زمان * حيات ما همه مفتون عمر فتنه‌گر است مرا ز دريا بس قصّه‌هاى موزون است * كه بحر خانهء احسان و پردُر و گهر است به گوش من همه فرياد بحر قصّهء نغز * به چشم من همه امواج بحر شعر تر است به يك نسيم شود آب موج قهرآلود * چنان‌كه دامن دريا ز گور تيره‌تر است فغان برآيد ز امواج پرخروش چنانك * تو گويى از غم و اندوه دهر باخبر است فتد به دامن دريا هزار چين و شكن * بسان خاطر بشكسته كو به رنج در است ز تاب رنج كشد خويشتن به‌سوى كنار * كناره جويد كز درد و رنج برحذر است نهاده سر به ره جزر و مد صبر گسيل * چنان‌كه خاطر ما نيز برزخى قدر است هماره گفتن تاريخ مردم است قرين * كه ناشكيب و پريشان‌خيال و دربه‌در است چو ماهتاب زند سر ز دامن دريا * عروس خلوت انديشه چهرهء قمر است برآورد سر و گيسوى شب زند يك‌سو * روان به دريا گويى خراب سيم و زر است فسرده گردد آهسته ماه و تا دم صبح * به چاه غرب درافتد كه شمع محتضر است