اى جرعهنوش بادهء شبهاى بىسحر * كس لب به آب چشمهء خورشيد تر نكرد
مستان درد را ز تو درمان زندگىست * عمرش مدام آنكه شب ما سحر نكرد
* * خورشيد مهرپرور دلهاى شاد را * بر ديولاخ محنت ما نيست تابشى
افتادگان خاك سيهكام حسرتيم * بىمنّت ستايش و رنج نيايشى
* * آزادگى به شيوهء رندان و راستان * نه راه سرو بود و نه رسم صنوبرى
با عمر بىثمر نتوان لافِ بود زد * سوزند كشت بىثمرى را به اخگرى
* * شب پيهسوز ديدهء بيدار و خسته را * در راه پيك فرّخ فردا گذاشتيم
يعنى چراغ هستى بىنور خويش را * عمرى به پاسدارى شبها گذاشتيم
درياى خزر . . .
خروش دريا غوغاى عمر را خبر است * ز موجخيز حيات اين نشانه و اثر است
زمان ، كه هستى ما مستحيل در خم اوست * به پيچوتاب دمادم چو موج بىسپر است
گذشت ما همه مشحون سرگذشت زمان * حيات ما همه مفتون عمر فتنهگر است
مرا ز دريا بس قصّههاى موزون است * كه بحر خانهء احسان و پردُر و گهر است
به گوش من همه فرياد بحر قصّهء نغز * به چشم من همه امواج بحر شعر تر است
به يك نسيم شود آب موج قهرآلود * چنانكه دامن دريا ز گور تيرهتر است
فغان برآيد ز امواج پرخروش چنانك * تو گويى از غم و اندوه دهر باخبر است
فتد به دامن دريا هزار چين و شكن * بسان خاطر بشكسته كو به رنج در است
ز تاب رنج كشد خويشتن بهسوى كنار * كناره جويد كز درد و رنج برحذر است
نهاده سر به ره جزر و مد صبر گسيل * چنانكه خاطر ما نيز برزخى قدر است
هماره گفتن تاريخ مردم است قرين * كه ناشكيب و پريشانخيال و دربهدر است
چو ماهتاب زند سر ز دامن دريا * عروس خلوت انديشه چهرهء قمر است
برآورد سر و گيسوى شب زند يكسو * روان به دريا گويى خراب سيم و زر است
فسرده گردد آهسته ماه و تا دم صبح * به چاه غرب درافتد كه شمع محتضر است