تار دلم به چنگ غم از يكدگر گسست * بر من چهها ز سوز دل پرشرر گذشت
شورى به سر نبود و شرارى به دل فتاد * بس در خيال وسوسهء خير و شر گذشت
روز و شبى سياهتر از بخت تيره بود * صد شكر ، ماجراى شب بىسحر گذشت
در حسرت گذشت زمان غم مخور « پرى » * ايمن نشين كه فتنهء دور قمر گذشت
چنگ غم
كس چو من در پاى جانان ترك جان و سر نكرد * جز من سرگشته اين سودا ، كسِ ديگر نكرد
سوختم از آتش بيداد و لب خاموش ماند * ساختم با درد و درمانِ دل ، آن دلبر نكرد
چشم خونپالا ز رويم گرد ناكامى سترد * شب نشد كاين ديده دامان پردُر و گوهر نكرد
سينه از غوغاى دل تنگ آمد و درهم شكست * چنگ غم بگسست و چنگى ترك شور و شر نكرد
نالهها آميختم با ناى نى آتش گرفت * شكوهها كردم ز هجرانش ولى باور نكرد
ديدهء پروين و چشم خستهام يك شب نخفت * وان مه نامهربان از خواب خوش سر بر نكرد
ديده مالامال خون ، دل مست غم ، سينه پرآه * رند عالمسوز جز فكر مى و ساغر نكرد
چون « پرى » آن طاير آزاده بالوپر گشود * رفت و رحمى بر من بشكسته بالوپر نكرد
كشت بىثمر
خشكيده است چشمهء بىكشتزار درد * اى رهگذر به قطرهء اشكى عنايتى
هرچند نيش خار ملال است و پاى تو * بر اين شكسته گلبن حسرت رعايتى
* *