سوختم
من كه عمرى را در اين دنياى فانى سوختم * همچو شمع روشنى ز آتشزبانى سوختم
در كوير زندگى يكدم نديدم خرّمى * چون گياه تشنه از تفتيده جانى سوختم
اندر اين سنگلاخ هستى روزگارى لالهسان * خون دل خوردم من و در بىنشانى سوختم
آتش دل از بد انديشهء اغيار نيست * ديدم از ياران ز بس نامهربانى سوختم
بس نديدم مردمى از مردم دنياى پست * بدگمان بر خود شدم زين بدگمانى سوختم
همچو جان گيرم در آغوشش اگر آيد اجل * پيشم ازبسكه ز رنج زندگانى سوختم
در جوانى بر سرم خاكستر پيرى نشست * چون درخشيدم چو برقى و به آنى سوختم
سوختم امّا ز غيرت در ميان انجمن * آشكارا خنده كردم در نهانى سوختم
حال دل پرسيدم از دل گفت « ذوقى » تا تو را * پخته گردد خامى طبع جوانى سوختم
تلخى ايّام
ساقى به بانگ چنگ و نى ، پر كن لبالب جام را * زان مى كه شيرين مىكند ، تلخى اين ايّام را
زان مى كه هركه مست از او ، گردد نبيند غير هو * تر كن مرا ساقى گلو ، تا گيرم از خود كام را
زان مى دمى بى خود شدن ، فارغ ز نيك و بد شدن * خوشتر بود از عالمى ، رندان دُردآشام را
خوش گفت پير مىفروش ، تا ديگ خامت راست جوش * نتوان دلا در خويشتن ، ديدن دمى آرام را
هستى كه جز اوهام نيست ، فردا ز ما چون نام نيست * آن به به مستى بردَرَم ، اين درّهء اوهام را
خود سرّ ناكامى ما ، نبود بجز خامى ما * ساقى بريز بر كام ما ، آن آب آتشفام را
من كردهام بس امتحان ، تا شد يقينم در جهان * تنها شرار مىكند ، هم پخته عقل خام را