تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1412

مساهمون:

ص١٤١٢

سوختم

من كه عمرى را در اين دنياى فانى سوختم * همچو شمع روشنى ز آتش‌زبانى سوختم در كوير زندگى يك‌دم نديدم خرّمى * چون گياه تشنه از تفتيده جانى سوختم اندر اين سنگلاخ هستى روزگارى لاله‌سان * خون دل خوردم من و در بىنشانى سوختم آتش دل از بد انديشهء اغيار نيست * ديدم از ياران ز بس نامهربانى سوختم بس نديدم مردمى از مردم دنياى پست * بدگمان بر خود شدم زين بدگمانى سوختم همچو جان گيرم در آغوشش اگر آيد اجل * پيشم ازبس‌كه ز رنج زندگانى سوختم در جوانى بر سرم خاكستر پيرى نشست * چون درخشيدم چو برقى و به آنى سوختم سوختم امّا ز غيرت در ميان انجمن * آشكارا خنده كردم در نهانى سوختم حال دل پرسيدم از دل گفت « ذوقى » تا تو را * پخته گردد خامى طبع جوانى سوختم

تلخى ايّام

ساقى به بانگ چنگ و نى ، پر كن لبالب جام را * زان مى كه شيرين مىكند ، تلخى اين ايّام را زان مى كه هركه مست از او ، گردد نبيند غير هو * تر كن مرا ساقى گلو ، تا گيرم از خود كام را زان مى دمى بى خود شدن ، فارغ ز نيك و بد شدن * خوش‌تر بود از عالمى ، رندان دُردآشام را خوش گفت پير مىفروش ، تا ديگ خامت راست جوش * نتوان دلا در خويشتن ، ديدن دمى آرام را هستى كه جز اوهام نيست ، فردا ز ما چون نام نيست * آن به به مستى بردَرَم ، اين درّهء اوهام را خود سرّ ناكامى ما ، نبود بجز خامى ما * ساقى بريز بر كام ما ، آن آب آتش‌فام را من كرده‌ام بس امتحان ، تا شد يقينم در جهان * تنها شرار مىكند ، هم پخته عقل خام را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1412 | سيد محمد باقر برقعى