ياد خدا
عشقبازان هواپيشه ، صفا نيز كنند * هوس آرند اگر ترك هوا نيز كنند
خوبرويان كه به اقليم ملاحت شاهند * به تفقّد نظرى سوى گدا نيز كنند
گفته بودى كه ز تير مژه در خون كشمت * مقبلان عهد ببندند و وفا نيز كنند
خرقهپوشان ريا تا بفريبند عوام * زهد را پيشه نمايند و ريا نيز كنند
دل مسكين مرا گاه بهبوسى بنواز * خسروان ملك بگيرند و عطا نيز كنند
كافر زلف تو را هست چه آيين و چه كيش * سجده آرند به بت سعى صفا نيز كنند
اى خوش آن بادهپرستان كه چو « ذوقى » همهشب * باده نوشند اگر ياد خدا نيز كنند
آيينه و جام
به گاه بام كه خورشيد سر زند ز گوشهء بام * خوش است جامى از دست ساقى گلفام
كند طلوع چو خورشيد ، مى ز مشرق جام * بريز ساقى مهوش مرا به مغرب كام
بيار بادهء خورشيدوش مرا ، از آن * كه آفتاب برآرد سر از دريچهء بام
بيا به موسم گل جام لاله رنگ زنيم * كه گاه صبح صبوحى خوش است اين ايّام
بيار مى كه نماندهست از سكندر و جم * به غير قصّهء آيينه و حكايت جام
ز عمر غافل و از شاخ عمر برنخورد * كسى كه نيست مدامى به كار شرب مدام
دلم چو طرّه و خال تو ديد ، دانستم * كه حرص دانه كشد مرغ زيرك اندر دام
من آن قيامت موعود راست مىبينم * به قامتت كه قيامت كنى به وقت قيام
به وصف روى تو مرغ فصاحت « ذوقى » * ز حسن ناطقه افتاد و كرد قطع كلام
طلوعيه
پوشيد ترك چرخ سحرگاه جوشنا * آراست تن به درع و زره چون تهمتنا
مغفر ز زر ناب فروهشت بر سرا * خفتان ز سيم خام بپوشيد بر تنا
زرّين پرند ساخته بگرفت در كفا * سيمين كمند آخته بر دوش و گردنا
بربست تركشى به ميان از خدنگ و تير * بر سر نهاد خود ، ز پولاد آهنا
بر مير شب بتاخت چو افراسياب و كرد * در چاهسار چرخ نگونش چو بيژنا