تا كى به فكر ننگ و نام ، عشرت به خود دارى حرام * مستانه رو بر باد ده ، اوراق ننگ و نام را
تا كى دلا در دام نفس ، باشى گرفتار هوس * همّت ز حق گيرد گُسل ، اين رشتههاى دام را
سر تا قدم تا جان شوى ، سرمنزل جانان شوى * بيرون كن از لوح ضمير ، نقش رخ اصنام را
حق را به همّت ياد كن ، جانى به نانى شاد كن * وانگه براى بندگى ، بر خود ببند احرام را
شكوه ز بيشوكم مدار ، چون مى به حدّ اعتبار * « ذوقى » ز اوّل دادهاند ، هم خاص و هم عوّام را
ملك قناعت
بر سر صورتپرستى تا كه ننهد پا كسى * كى شود محرم دمى با شاهد معنا كسى
تا عقال عقل از هم نگسلد مجنونصفت * ره نيابد در كمند طرّهء ليلا كسى
گردبادآسا به صحراى طلب بر گرد خود * تا نگردد كى كشد سر جانب بالا كسى
كشتى تن را نباشد ناخدايى تا چو نوح * كى به ساحل ره برد اى دل از اين دريا كسى
مركز غولان بود بيغولهء دنيا و نيز * نيست عاقل خواب راحت گر كند اينجا كسى
سرخى هر نيش خارى گويدت اى دل مباد * ايمن از صيّاد صيدافكن در اين صحرا كسى
بر سر ره بگذرى چون زين جهان معموره نيست * وا اسف ، گر برندارد توشه از دنيا كسى
در جهان تا سر نهادم بر سر سوداى عشق * غير غم نگرفت سراغ ما در اين دنيا كسى
با دلى لبريز خون و گردنى كج پاى خم * اندر اين ميخانه نبود چون من و مينا كسى
گرچه جز حسرت نبردم بهره از دنيا ، ولى * منّت ايزد را نشد آزردهدل از ما كسى
زير بار منّت دونان كجا تن در دهد * « ذوقى » در ملك قناعت گر گذارد پا كسى
حديث عشق
چو چشم مستت اى ساقى خرابم مىتوان گفتن * ز كف افتاده ميناى شرابم مىتوان گفتن