شد حملهور به لشكر پيران شب چنانك * از جنگ يازده رخ گودرز قارنا
از بيشهء سپهر برون تاخت خشمگين * چون بر به عزم حمله برد شيراوژنا
بگريختند اسپه شب از فروغ او * چونان كه از خدنگ مهتاب آهريمنا
خاتم گرفت از كف عفريت شب چو جم * بگزيد بس به صرح ممرّد نشيمنا
بنمود چهره چون ز افق نوعروس چرخ * آفاق از اشعّهء خود كرد روشنا
بخشيد نور بر رخ كيهان ز عارضا * پاشيد سيم بر سر گيتى ز دامنا
روشن ز نور كرد همه ، چشم روزگار * آنسان كه خاك درگه مير مهيمنا
مناظره پيمانه و شانه
شنيدم گفت با پيمانه ، شانه * كه اى پيمان و پيوند زمانه
تو جا در لعل جانان ، من به گيسو * تو در ميخانه من زنجيرخانه
تو با من گرچه ناجنسى و ليكن * حديثى با تو دارم دوستانه
تو دارى در لب جانانه مأوا * مرا در گيسوانش هست لانه
مرا دور زمان بشكسته دندان * تو را لب بوسد آن درّ يگانه
پريشان ، من به زلف يار زنجير * تو بوسى لعل او را شادمانه
مرا دندانه بشكستهست و پهلو * تو را بخشند عمرى جاودانه
ز دوران قسمت ما و تو اين شد * كه جور دور را نبود كرانه
ندارد غير كين با مهربانان * چنين باشد مساوات زمانه
به زاهد داده درس و بحث و اذكار * به شاهد مطرب و چنگ و چغانه
تو را نقل و مى و جام صبوحى * مرا نقل و خبر ورد شبانه
زمانه سوخت آخر ، خرمنى را * كه عمرى جمع كردم دانهدانه
نمىدانم تو با اين كامرانى * هنوزت كام حاصل گشته يا نه
ببين پيمانهاش پاسخ چه خوش گفت * تو با دل نيستى همآشيانه