تو اى سپهدار شرق شاد زى و كامران * ز مركز ناسپاس مدار خاطر گران
كه ملّتى حقشناس بر غم كينپروران * تو را پرستد ز دل تو را ستايد به جان
طلب كند نصرتت ز حق به صبح و پسين * نام تو در روزگار به مردمى زنده باد
دفتر تاريخ دهر تو را ستاينده باد * بيرق ژاندارمرى بلند و پاينده باد
ريشهء بدخواه خلق ز بيخ و بركنده باد * باد نگهبان ملك لطف جهانآفرين
صبر
شد صرف نقد هستىام اندر بهاى صبر * دادم ز دست دين و دل اندر هواى صبر
بيگانه گشتم از خود و از هرچه در جهان * زان روز و ساعتى كه شدم آشناى صبر
جز سوى تيرهبختى و سرگشتگى مرا * ننموده راه پيروى رهنماى صبر
در حيرتم ز صبر چه تأثير ديدهاند * آنان كه دم زنند ز مدح و ثناى صبر
من واقفم ز صبر كه چلساله راه عمر * پيمودهام به رنج و مشقت به پاى صبر
گر صبر كيمياى مراد است چون نشد * جز قلب تيره حاصلم از كيمياى صبر
چون نيست حاصلش بجز از اشك غم چرا * در ديدهء اميد كشم توتياى صبر
دردا كه درد صبر به حكم طبيب عقل * درمانپذير نيست مگر با دواى صبر
خيّاط روزگار همانا بريده است * تنها براى قامت « دهقان » قباى صبر
هركس براى خاصيّتى آفريده شد * ما نيز آفريده شديم از براى صبر