به هر خشت از آن باشدم صدهزار * به دل از زمان پدر يادگار
نبينم كه اندر نظر ناورم * به هر گوشه صد رأفت مادرم
كشم رخت از آن چون من تيرهبخت * كه بابم در اين خانه بگذاشت رخت ؟
در اين خانهام بود ساز و سرور * ز ديگر سرا چون كنم ساز گور ؟
نيستى
يقين كردمى ، مرگ اگر نيستىست * از اين ورطه خود را رهانيدمى
بدان عرصهء پهن بىازدحام * خر و بار خود را كشانيدمى
به جسم و به جان هر دوان مردمى * ز هستى رسن بگسلانيدمى
بر اين قلعهء شوم ذات الصّور * به تحقير دامن فشانيدمى
مر اين معدن خار و خس را به جاى * بدين خوشعلف گله مانيدمى
وطنپرستى
هنوز ز خردى به خاطر در است * كه در لانهء ماكيان برده دست
به منقارم آنسان به سختى گزيد * كه اشكم چو خون از رگ ، آن دم جهيد
پدر خنده بر گريهام زد كه : « هان ؛ * وطندارى آموز از ماكيان »
همّت فقر
كار با هجر يار افتادم * بنگر تا چه كار افتادم
تا كه بار غمش كشم بر دوش * از همه كاروبار افتادم
تشت از بام و بر زبانها نام * بخيه بر روى كار افتادم
خون دل شد نگار رخ تا چشم * بر رخ آن نگار افتادم
گولى من به كار عشق مگير * نه به يك چه دو بار افتادم
سرّ عشّاق بودمش به شمار * وين زمان از شمار افتادم
نرگس مست او ببين و مپرس * كز چه زينسان خمار افتادم
منعمان را غم گدايان نيست * تجربتها هزار افتادم
همّت فقر كار دارد و بس * مژده كاكنون به كار افتادم