تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1383

مساهمون:

ص١٣٨٣
به هر خشت از آن باشدم صدهزار * به دل از زمان پدر يادگار نبينم كه اندر نظر ناورم * به هر گوشه صد رأفت مادرم كشم رخت از آن چون من تيره‌بخت * كه بابم در اين خانه بگذاشت رخت ؟ در اين خانه‌ام بود ساز و سرور * ز ديگر سرا چون كنم ساز گور ؟

نيستى

يقين كردمى ، مرگ اگر نيستىست * از اين ورطه خود را رهانيدمى بدان عرصهء پهن بىازدحام * خر و بار خود را كشانيدمى به جسم و به جان هر دوان مردمى * ز هستى رسن بگسلانيدمى بر اين قلعهء شوم ذات الصّور * به تحقير دامن فشانيدمى مر اين معدن خار و خس را به جاى * بدين خوش‌علف گله مانيدمى

وطن‌پرستى

هنوز ز خردى به خاطر در است * كه در لانهء ماكيان برده دست به منقارم آن‌سان به سختى گزيد * كه اشكم چو خون از رگ ، آن دم جهيد پدر خنده بر گريه‌ام زد كه : « هان ؛ * وطن‌دارى آموز از ماكيان »

همّت فقر

كار با هجر يار افتادم * بنگر تا چه كار افتادم تا كه بار غمش كشم بر دوش * از همه كاروبار افتادم تشت از بام و بر زبانها نام * بخيه بر روى كار افتادم خون دل شد نگار رخ تا چشم * بر رخ آن نگار افتادم گولى من به كار عشق مگير * نه به يك چه دو بار افتادم سرّ عشّاق بودمش به شمار * وين زمان از شمار افتادم نرگس مست او ببين و مپرس * كز چه زين‌سان خمار افتادم منعمان را غم گدايان نيست * تجربت‌ها هزار افتادم همّت فقر كار دارد و بس * مژده كاكنون به كار افتادم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1383 | سيد محمد باقر برقعى