رسد . دريغ كه اين فرهنگ آنطور كه انتظار مىرفت و دل آرزومند آن بود از آب درنيامد و نواقص بىشمارى در آن مشهود گرديد . همچنين دو اثر از دانشمند شهير فرانسوى مونتسكيو به نام روح القوانين ، و سرّ عظمت و انحطاط روم ، ترجمه كرده است . حواشى و تعليقات دهخدا بر دواوين ناصرخسرو ، منوچهرى ، حافظ ، مسعود سعد ، فرخى ، حسن غزنوى و سوزنى ، و تصحيح لغت فرس اسدى ، اندازهء اطلاع او را در ادبيات فارسى نشان مىدهد و نيز شرح احوال ابو ريحان بيرونى و فرهنگ فرانسه به فارسى از آثار ديگر اوست و سرانجام در هفتم اسفندماه 1334 در تهران بدرود حيات گفت .
مردم آزاده
اى مردم آزاده ! كجاييد كجاييد * آزادگى افسرد ، بياييد بياييد !
در قصّه و تاريخ چو آزاده بخوانيد * مقصود از آزاده شماييد شماييد
چون گُرد شود قوّتتان طود عظيميد * گسترد چو بالوپرتان فرّ هماييد
بىشبهه شما روشنى چشم جهانيد * در چشمهء خورشيد شما نور و ضياييد
با چارهگرى و خرد خويش بهر درد * بر مشرق رنجور دواييد و شفاييد
در تودهاى از مردم يكتن ز شمايان * اندر خرد و فطنت ، انگشتنماييد
مرديد شما يكسره از تخمهء مردان * نه ميم و رى و دال ، سهحرفى هجاييد
بسيار مفاخر پدرانتان و شما راست * كوشيد كه يكلخت بر آنها بفزاييد
باخبر باش
با سر طرّهء دلبند تو بازى نتوان * رگ جان است به دو دستدرازى نتوان
نازپروردهء حسن است و جز از راه نياز * دست در گردن آن يار نيازى نتوان
گر دو صد دامن ياقوت فشانم ز مژه * سير بر خوردن از آن لعل پيارى نتوان
دستيازى به زنخ خواستمش گفت بهل * كاندر اين بوته بجز قلب گدازى نتوان
صورت خوب پسنديد كلهداران ليك * جز كه با سيرت محمود ، ايازى نتوان
جز به شور طلب ذره و جذب خوش مهر * قطع اين مرحله با دور و درازى نتوان
خستگىِّ دل عشّاق ز باب دگر است * چارهاش بابل و خطمى و خبازى نتوان
آتشين است و جهانسوز دم محرومان * باخبر باش كه با آتش ، بازى نتوان