سلوك عارف
در سلوكم گفت پنهان عارفى وارستهاى * نقد سالك نيست جز تيمار قلب خستهاى
از گلستان جهان گفتم چه باشد بهره ؟ گفت : * « در بهار عمر ز ازهار حقيقت رستهاى »
از پريشان گوهران آسمان پرسيدمش * گفت : « عقدى از گلوى مهوشان بگسستهاى »
گفتم « اين كيوان به بام چرخ هر شب چيست ؟ » گفت : * « ديدهبانى بر رصدگاه عمل بنشستهاى »
گفتم : « اندر سينهها اين تودهء دل نام چيست ؟ » * گفت : « ز اسرار نهانى قسمت برجستهاى »
« روشنى در كار بينى ؟ » گفتمش فرمود : « نى * غير برقى ز اصطكاك فكر دانا جستهاى »
در نيازستان هستى بىنيازى هست اگر * نيست جز در كنج عزلت گنج معنى جستهاى
چهره بگشا كز گشاد و بست عالم بس مرا * جبههء بگشادهاى بر ابروى پيوستهاى
دل مكن بد ، پاكى دامان عفّت را چه باك * گر به شنعت ناسزايى گفت ناشايستهاى
گوهر غم نيست جز در بحر طوفانزاى عشق * كيست از ما اى حريفان دست از جان شستهاى ؟
شكوه پير زال
هنوزم بگردد از آن هول حال * چو ياد آيدم حال آن پير زال
كه مىرفت و مىگفت سير از جهان * ربوده ز كف ظالمش خانمان
به چشم تو اين خانه سنگ است و خشت * مرا قصر فردوس و باغ بهشت
چه ارزد به پيش تو ؟ يكمشت سيم * مرا خويش و پيوند و يار و نديم