« مؤذنى بانگ مىگفت و مىدويد . پرسيد كه چرا مىدوى ؟ گفت :
مىگويند آواز تو از دور خوش است ، مىدوم تا آواز خود را از دور بشنوم . »
كليات عبيد زاكانى
آن مؤذن زد دوان بانگ نماز * مردمان گفتند اين را چيست راز ؟
گفت دارد اين گمان هشيار و مست * كه خوش است آواز من از دوردست
زان سبب برمىكشم اينجا نوا * مىدوم تا بشنوم آن دور جا
« قزوينى خر گم كرده بود ، گرد شهر مىگشت و شكر مىگفت . گفتند :
شكر چرا مىكنى ؟ گفت از بهر آنكه بر خر ننشسته بودم ، و گرنه امروز چهار روز بود كه گم شده بودم . »
كليات عبيد زاكانى
مرد قزوينى در آخور خر نيافت * گرد برزن شكر گويا مىشتافت
نكتهسنجى گفت شكر از چيستت * گفت خامُش ! جان آگه نيستت
شكر گويم نابُدم بر خر سوار * ور نه گم بودم هماكنون با حمار
« خطيبى را گفتند : مسلمانى چيست ؟ گفت من مردى خطيبم ، مرا با مسلمانى چه كار ؟ »
كليات عبيد زاكانى
با خطيبى گفت مردى نكتهجو * چيست نزد تو مسلمانى ؟ بگو
من خطيبم گفت اى مؤمنشمار « 1 » * با مسلمانى خطيبان را چه كار
هامش
( 1 ) - مؤمنشمار : آنكه خود را در شمار مؤمنان آرد .