تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1360

مساهمون:

ص١٣٦٠
« مؤذنى بانگ مىگفت و مىدويد . پرسيد كه چرا مىدوى ؟ گفت : مىگويند آواز تو از دور خوش است ، مىدوم تا آواز خود را از دور بشنوم . » كليات عبيد زاكانى
آن مؤذن زد دوان بانگ نماز * مردمان گفتند اين را چيست راز ؟ گفت دارد اين گمان هشيار و مست * كه خوش است آواز من از دوردست زان سبب برمىكشم اينجا نوا * مىدوم تا بشنوم آن دور جا
« قزوينى خر گم كرده بود ، گرد شهر مىگشت و شكر مىگفت . گفتند : شكر چرا مىكنى ؟ گفت از بهر آنكه بر خر ننشسته بودم ، و گرنه امروز چهار روز بود كه گم شده بودم . » كليات عبيد زاكانى
مرد قزوينى در آخور خر نيافت * گرد برزن شكر گويا مىشتافت نكته‌سنجى گفت شكر از چيستت * گفت خامُش ! جان آگه نيستت شكر گويم نابُدم بر خر سوار * ور نه گم بودم هم‌اكنون با حمار
« خطيبى را گفتند : مسلمانى چيست ؟ گفت من مردى خطيبم ، مرا با مسلمانى چه كار ؟ » كليات عبيد زاكانى
با خطيبى گفت مردى نكته‌جو * چيست نزد تو مسلمانى ؟ بگو من خطيبم گفت اى مؤمن‌شمار « 1 » * با مسلمانى خطيبان را چه كار
هامش
( 1 ) - مؤمن‌شمار : آنكه خود را در شمار مؤمنان آرد .