تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1357

مساهمون:

ص١٣٥٧
بر لوح چهر خويش كشد هردم * چون كودكان شكسته چليپا را شيرين و مست رقصد و پيش آيد * گيرد به عشوه دامن صحرا را سايد به پاى يار جفاكارش * پيشانى سپيد سمن‌سا را خواهد سبكسرانه به رقص آرد * صحرا و كوه آخته بالا را صحرا دم از نشاط فروبندد * هنگامه چون‌كه بيند و غوغا را دختى موقّر است كجا خواهد * جفتى چنان سبكسر و رسوا را نازد به خود كه خرمن گل دارد * بر تن كشيده سندس و ديبا را گويد سخن به سردى و بىمهرى * بگرفته پيش راه معادا را * * درياست ، كى پذيرد و بپسندد * اين ناز و سرگرانى عمدا را موجى شگرف و سخت برانگيزد * يك‌سو نهد طريق مدارا را تازد مگر به قهر فروگيرد * آن خفته جسم تيرهء خارا را ليك از نهيب كوه به لرز افتد * آهسته در گريز نهد پا را چون زان نشيب تند به زير آيد * ياد آورد هزيمت دارا را بار دگر بسيجد و بشتابد * آهنگ كرده غارت و يغما را * * پيوسته كار بحر چنين باشد * تا وا كند ز غم دل دروا را ليكن بجز نشاط و طرب نبود * بگشايى ار به حيله معمّا را * * امروز از اين طرب غم دل وا كن * چون كس نديده بازى فردا را خواهى و گر نشاط ابد برخوان * اين دلگشا چكامهء غرّا را

بهار گيلان و مازندران

آن پيك خوش‌خبر كه طرب زى من آورد * نيسان بود كه گل به‌سوى برزن آورد از گل جهان بهشت شد و اين شكفتگى * زيبايى شمال به ياد من آورد نازم صفاى ديلم و مازندران كه حسن * گويى متاع خويش بدان گلشن آورد حسن آن‌قدر بود كه شبانگاه آسمان * صدها هزار ديده پى ديدن آورد