بر لوح چهر خويش كشد هردم * چون كودكان شكسته چليپا را
شيرين و مست رقصد و پيش آيد * گيرد به عشوه دامن صحرا را
سايد به پاى يار جفاكارش * پيشانى سپيد سمنسا را
خواهد سبكسرانه به رقص آرد * صحرا و كوه آخته بالا را
صحرا دم از نشاط فروبندد * هنگامه چونكه بيند و غوغا را
دختى موقّر است كجا خواهد * جفتى چنان سبكسر و رسوا را
نازد به خود كه خرمن گل دارد * بر تن كشيده سندس و ديبا را
گويد سخن به سردى و بىمهرى * بگرفته پيش راه معادا را
* * درياست ، كى پذيرد و بپسندد * اين ناز و سرگرانى عمدا را
موجى شگرف و سخت برانگيزد * يكسو نهد طريق مدارا را
تازد مگر به قهر فروگيرد * آن خفته جسم تيرهء خارا را
ليك از نهيب كوه به لرز افتد * آهسته در گريز نهد پا را
چون زان نشيب تند به زير آيد * ياد آورد هزيمت دارا را
بار دگر بسيجد و بشتابد * آهنگ كرده غارت و يغما را
* * پيوسته كار بحر چنين باشد * تا وا كند ز غم دل دروا را
ليكن بجز نشاط و طرب نبود * بگشايى ار به حيله معمّا را
* * امروز از اين طرب غم دل وا كن * چون كس نديده بازى فردا را
خواهى و گر نشاط ابد برخوان * اين دلگشا چكامهء غرّا را
بهار گيلان و مازندران
آن پيك خوشخبر كه طرب زى من آورد * نيسان بود كه گل بهسوى برزن آورد
از گل جهان بهشت شد و اين شكفتگى * زيبايى شمال به ياد من آورد
نازم صفاى ديلم و مازندران كه حسن * گويى متاع خويش بدان گلشن آورد
حسن آنقدر بود كه شبانگاه آسمان * صدها هزار ديده پى ديدن آورد