همچنين تا هنر و شعرى هست * نشود كاخ سخن هرگز پست
تا بهجا باشد آن شعر بلندنام * پرويز به آفاق برند
با ترنج زر و با لوح كبود * نقش پرويز يقين خواهد بود
با من نگفت
كششى ، كوششى ، دمى ، شورى * نگه گرم آشنايى داشت
رخش از دست نقشبند خيال * آبى و رنگى و جلايى داشت
هيچ آرايشى بر آن رخسار * مشنو هيچگاه جايى داشت
يا به پيراهههاى رنگارنگ * به تمنّاى ديده رائى داشت
نظرش باصفا و تابان بود * كه دلى مظهر صفايى داشت
هيچ ناديدمش به مهر و به كين * با كسى رويى و ريايى داشت
جز بدانجا كه عشق را سر بود * در ميان او ، يگانه پايى داشت
در شكنج دو زلف او گم بود * دل اگر لغزشى خطايى داشت
دل همه بويهء وفايش بود * نشنيدم به دل جفايى داشت
ليك هرگز نگفت با من دل * كه جفا گر نبُد وفايى داشت
دريا
بنگر شكوه و هيبت دريا را * وان ژرف بيكران پرآوا را
آنجا كه در برابر هم بينى * مرغ هوا و ماهى دريا را
آنجا كه ابر تيره بپوشاند * پاكيزهچهر گنبد مينا را
آن چشمهء طلا كه در آن شويد * خورشيد صبحگه رخ زيبا را
بينى در آن بلور جلاخورده * از نور آيت يد بيضا را
آنجا كه آب رود فرود آيد * بوسد رخان مادر شيدا را
انصاف را كه نغمهء جانبخشش * ياد آورد سرود نكيسا را
چون عشق ناگه آيد و بربايد * از كف عنان مرد شكيبا را
يكدم ز خانه جانب دريا رو * گامى بنه نشاط و تماشا را
بينى چو موج پاى طرب كوبد * رسوا كند هزار زليخا را