تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1356

مساهمون:

ص١٣٥٦
همچنين تا هنر و شعرى هست * نشود كاخ سخن هرگز پست تا به‌جا باشد آن شعر بلندنام * پرويز به آفاق برند با ترنج زر و با لوح كبود * نقش پرويز يقين خواهد بود

با من نگفت

كششى ، كوششى ، دمى ، شورى * نگه گرم آشنايى داشت رخش از دست نقشبند خيال * آبى و رنگى و جلايى داشت هيچ آرايشى بر آن رخسار * مشنو هيچ‌گاه جايى داشت يا به پيراهه‌هاى رنگارنگ * به تمنّاى ديده رائى داشت نظرش باصفا و تابان بود * كه دلى مظهر صفايى داشت هيچ ناديدمش به مهر و به كين * با كسى رويى و ريايى داشت جز بدانجا كه عشق را سر بود * در ميان او ، يگانه پايى داشت در شكنج دو زلف او گم بود * دل اگر لغزشى خطايى داشت دل همه بويهء وفايش بود * نشنيدم به دل جفايى داشت ليك هرگز نگفت با من دل * كه جفا گر نبُد وفايى داشت

دريا

بنگر شكوه و هيبت دريا را * وان ژرف بيكران پرآوا را آنجا كه در برابر هم بينى * مرغ هوا و ماهى دريا را آنجا كه ابر تيره بپوشاند * پاكيزه‌چهر گنبد مينا را آن چشمهء طلا كه در آن شويد * خورشيد صبحگه رخ زيبا را بينى در آن بلور جلاخورده * از نور آيت يد بيضا را آنجا كه آب رود فرود آيد * بوسد رخان مادر شيدا را انصاف را كه نغمهء جان‌بخشش * ياد آورد سرود نكيسا را چون عشق ناگه آيد و بربايد * از كف عنان مرد شكيبا را يك‌دم ز خانه جانب دريا رو * گامى بنه نشاط و تماشا را بينى چو موج پاى طرب كوبد * رسوا كند هزار زليخا را