شب هجران در كام مرگ
ز اندوهى كه در دل دارم امشب * دلى بر مرگ مايل دارم امشب
چنان از بين برده ، غم ، دلم را * كه نتوان گفت من دل دارم امشب
چنان تلخ است كام من ، كه گويى * به كامم زهر قاتل دارم امشب
به محفل با چه امّيدى نهم پاى ؟ * كه دوزخها به محفل دارم امشب
رفيقان ! دست من گيرند ، چون من * به كام مرگ منزل دارم امشب
به گردابى درافتادم من امروز * كه بيزارى ز ساحل دارم امشب
دلى غلطان به خون از شدّت درد * چو مرغ نيمبسمل دارم امشب
دل سرگشتهء بيگانهوارى * ز حال خويش غافل دارم امشب
سروكار من افتادهست با مرگ * حريفى در مقابل دارم امشب
خداوندا ، نگهدارم از اين حال * كه حالى سخت هايل دارم امشب
به سر دارم هواى وصل جانان * خيالى خام و باطل دارم امشب
چو از حالم خبر شد گفت « داور » * به حالت لطف شامل دارم امشب
گوهر اشك
تا قباى پرنيانى ، يار بر تن مىكند * چشم ما را بر جمال خويش روشن مىكند
عاشق و معشوق ( يعنى يار و من ) زيرا چو من * بوسه از وى مىكنم ، او نيز از من مىكند
از تنم گر ميل دورى دارى اى جان صبر كن * چونكه تكليف تو را هجران معيّن مىكند
باغبان خالى نمىخواهد شجر را از ثمر * گوهر اشك مرا عشقت به دامن مىكند
در فراقت گر كسى دلجويى از حالم نكرد * هر شب از من اشك سرخ اى ماه ، ديدن مىكند
خفتهاى در بستر راحت ، ز حال « داورت » * غافلى چون از فراق دوست شيون مىكند