لطف حق
پيش دونان ، قامت خود را مكن خم اينهمه * اى فزونتر از ملك ، خود را مكن كم اينهمه
ذرّهاى بر هستهء تكوين ذاتت فكر كن * تا كه معلوم تو گردد ، نيست عالم اينهمه
خاتم از دستت ربوده خاكسارت كرده است * كى شود تسليم ديو نفس آدم اينهمه ؟
از تماشاى تو ، بر رويش عرق بنشسته است * ور نه بر رخسار گل ننشسته شبنم اينهمه
با قناعت گر گداطبعان شبى مىساختند * شهرهء عالم نمىگرديد حاتم اينهمه
حشمت و جاه سليمانى ، به مردمدارى است * ور نه پيش ما ندارد قدر ، خاتم اينهمه
خيمه زد هندوى خالش بر لب آب حيات * خاطرى ديگر نخواهى يافت خرّم اينهمه
هست كوى مىفروشان كعبهء حاجات ما * نيست در جاى دگر عيش فراهم اينهمه
لطف حق شد شامل حال مسيحا ، ازچهرو * مورد طعن حسودان است مريم اينهمه ؟
كاش الفت داشت با من در همه دوران عمر * نصف آن الفت كه دارد با دلم غم اينهمه
لاف استادى مزن « داور » كه در اين انجمن * شكر لِلّه ، هست استاد مسلّم اينهمه
نالهء دل زار
از رخ گشود ماه من امشب نقاب را * در شب عيان نمود به خلق آفتاب را
كردم عرق ز چهرهء او پاك و گفتمش * بگذار تا بگيرم از اين گل گلاب را
گرد لبت نوشته خطت اين سخن كه هان * با لعل ناب فرق بود مشك ناب را
از چشم يار فتنه عجب نيست زير لب * مىكرد دوش زمزمهء انقلاب را
بهتر ز چشم يار و دل من نمىشود * هر وصف كردهاند شراب و كباب را
داند كه نالهء دل زارم چه مىكند * هركس شنيده نغمهء چنگ و رباب را
يك شب به خواب ديد تو را دل به كام خويش * عمرى به چشم خويش نديدهست خواب را
صبر و قرار از دل عشّاق برده است * هركس كه داده بر رخش اين آبوتاب را
مردم شدند عاقل و كارت خراب شد * گو اين فسانه زاهد خانهخراب را
از بهر بوسهاى ز لبش ، اى خدا بكن * مثبت جواب آن بت منفى جواب را
« داور » ز شوق ديدن رويت سپرد جان * ديگر چه حاجت است به قتلش شتاب را