دشمن اى دوست به دشمن نپسندد هرگز * شيوهء جور و جفايى كه تو را با ما بود
مثل حال دل اندر كف خوبان جهان * كشتى و موج و شب تار و ره دريا بود
دلم از پرده به در رفت كه مطرب مىخواند * سرگران اين غزل نغز كه حافظ را بود
دفتر « دانش » ما جمله بشوييد به مى * كه جهان ديدم و در قصد دل دانا بود
پرسوختگان
در چمن باد صبا كرد گلافشانيها * نوبهار است چمن راست چراغانيها
دل من در قفس سينه به تنگ آمده است * خوش به حال گل و احوال گلستانيها
با تو پيمانهكش پاى گل و سوسن و سرو * نتوان دم زدن از حسرت زندانيها
غنچهها نقش تو دارند در آيينهء روى * لالهها داغ تو دارند به پيشانيها
هركه را كار بدان زلف پريشان افتاد * نرهد يكنفس از بند پريشانيها
مشكل از جان برود مهر تو از ياد ولى * جان توان داد به ياد تو به آسانيها
دست بر دامنت اى جان زدم از روى نياز * برهان دست من از دستبهدامانيها
پرتو شمع تو و اينهمه پرسوختگان * كعبهء حسن تو و اينهمه قربانيها
كاشكى آن گل زيباى من آيد به چمن * ياسمن تا نزند دم ز گلافشانيها
« دانشا » صحبت آن ماه به خورشيد سزاست * تو كجا و هوس صحبت نورانيها
قطعه
شنيدم نوجوانى پاكبازى * به روى ماهرخسارى نظر داشت
دلى در وى هزاران درد و اندوه * سرى و صدهزاران دردسر داشت
شمردى شب همهشب اختران را * چو درد عشق بيرون از شمر داشت
چه حاجت بود او را بر زر و سيم * ز اشك خويش گنجى پرگهر داشت
ولى آن مهربان دخت دلارام * به عكس خويش ماهى بىهنر داشت
نمىدانست قدر و قيمت عشق * نظر بر مال و ملك و سيم و زر داشت
نخواهم گفتن از جنس بشر بود * كه ننگ از نام او لفظ بشر داشت
زمانى گشت خارى آن دو گل را * نهان از پيشگاه يكدگر داشت
جوان يك مدتى دور از وطن شد * اميد راحت از رنج سفر داشت