تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1345

مساهمون:

ص١٣٤٥
دشمن اى دوست به دشمن نپسندد هرگز * شيوهء جور و جفايى كه تو را با ما بود مثل حال دل اندر كف خوبان جهان * كشتى و موج و شب تار و ره دريا بود دلم از پرده به در رفت كه مطرب مىخواند * سرگران اين غزل نغز كه حافظ را بود دفتر « دانش » ما جمله بشوييد به مى * كه جهان ديدم و در قصد دل دانا بود

پرسوختگان

در چمن باد صبا كرد گل‌افشانيها * نوبهار است چمن راست چراغانيها دل من در قفس سينه به تنگ آمده است * خوش به حال گل و احوال گلستانيها با تو پيمانه‌كش پاى گل و سوسن و سرو * نتوان دم زدن از حسرت زندانيها غنچه‌ها نقش تو دارند در آيينهء روى * لاله‌ها داغ تو دارند به پيشانيها هركه را كار بدان زلف پريشان افتاد * نرهد يك‌نفس از بند پريشانيها مشكل از جان برود مهر تو از ياد ولى * جان توان داد به ياد تو به آسانيها دست بر دامنت اى جان زدم از روى نياز * برهان دست من از دست‌به‌دامانيها پرتو شمع تو و اين‌همه پرسوختگان * كعبهء حسن تو و اين‌همه قربانيها كاشكى آن گل زيباى من آيد به چمن * ياسمن تا نزند دم ز گل‌افشانيها « دانشا » صحبت آن ماه به خورشيد سزاست * تو كجا و هوس صحبت نورانيها

قطعه

شنيدم نوجوانى پاكبازى * به روى ماه‌رخسارى نظر داشت دلى در وى هزاران درد و اندوه * سرى و صدهزاران دردسر داشت شمردى شب همه‌شب اختران را * چو درد عشق بيرون از شمر داشت چه حاجت بود او را بر زر و سيم * ز اشك خويش گنجى پرگهر داشت ولى آن مهربان دخت دلارام * به عكس خويش ماهى بىهنر داشت نمىدانست قدر و قيمت عشق * نظر بر مال و ملك و سيم و زر داشت نخواهم گفتن از جنس بشر بود * كه ننگ از نام او لفظ بشر داشت زمانى گشت خارى آن دو گل را * نهان از پيشگاه يكدگر داشت جوان يك مدتى دور از وطن شد * اميد راحت از رنج سفر داشت