مردم و ملك به تدبير رهاند از فقر * زنگ تكدير ز دلهاى مكدّر گيرد
خلق از فقر چو رستند و وطن شد آباد * داد عيش و طرب از طارم اخضر گيرد
نه كه چون گشت همى بر زبر كار سوار * از كف حوروشان باده و ساغر گيرد
برد از ياد به يكبار پريشانى خلق * دست بر گيسوى خوبان سمنبر گيرد
تلخكام دگران باشد و او خود همهشب * از لب نوشلبان قند مكرّر گيرد
مجلسى گرد كند از هنرى مردم راد * خويش دستور از آن والامحضر گيرد
اندر اين عصر كه سرپنجهء اقوام و ملل * از تزار افسر و اورنگ ز قيصر گيرد
ملك دارا نتواند كه دگرباره به خويش * روش مندرس عهد سكندر گيرد
مجلس ملّى بايد كه شود محور ملك * كارها گردش خود بر خط محور گيرد
مملكت پر شود از مدرسه و صنعت و كار * كشور از علم و هنر زينت و زيور گيرد
رشتهء كار به دست هنرى مرد دهد * كار از مردم بىفضل فسونگر گيرد
جز بدين آيين هرگز نتوان داشت اميد * كه غم و فقر و بلا رخت ز كشور گيرد
خرسند زى اى مه سفر كرده * از تف سموم رى حذر كرده
شهرى چو من از فراق رخسارت * رخساره به خون ديده تر كرده
بينى به تموز قلّهء توچال * دستار سپيد زيب سر كرده
وين طرفه كه روى دامنش تهران * ايجاد جهنمى دگر كرده
بنگر كه چگونه بادهاى گرم * بر گونهء روشنش اثر كرده
تا وارهد از هبوب آتشزا * آهنگ سواحل خزر كرده
بسپرده رهى درازناك و صعب * وز رخنهء كندوان گذر كرده
صد نقش بديع ديده و زيبا * بيننده به هر طرف نظر كرده
ناژوى و كبوده بر فراز كوه * از دامن ابر سر به در كرده
در ساحل رود بيدبن بر پاى * چترى ز پرند شوشتر كرده
آن سرو نگر كه زنده ديگربار * افسانهء سرو كاشمر كرده
از خيرى و ضيمران به پيرامن * صد گنج پر از دُر و گهر كرده
موسيجه به روى شاخهاى كاخ * بر پاى هزار شور و شر كرده
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1342
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٣٤٢