شد منظر سبز باغت و آفاق دور رواقت ( 2 ) * وان پهنه باغ و راغت ، جولانگه نىسواران
كو آنهمه بال پرواز ، كو آنهمه ناى آواز * آواز و پرواز همساز ، از درّه تا كوهساران
خواندم من اين دفتر تو ، با خون برگ و بر تو * هرجا به دوروبر تو ، شبنامهء غمگساران
در ذهن تو برف و بهمن ، يخ زد اگر بهر ماندن * در تو نخواهد شكفتن ؟ رؤياى سبز بهاران ؟
يادها
مهربان من ! بيا دوباره تا شبى
همچو شاخسار بيشههاى وحشى غروب
سر به گوش يكدگر فروكنيم ،
گفتوگو كنيم .
گوش جان به هاىوهوى باد رهگذر
دل رها به آبى نجيب آسمان ،
تن به جارى بلور چشمه شستوشو كنيم .
* مهربان من !
آشناى ساليان دور كودكى ، بيا
تا سوار بر سمند يادها
پابهپاى آهوان بادها
خاطرات خفته ، روزهاى رفته را
در سكوت درّهها ،
روى بركههاى انتظار دشت و همگون ،
در غبار غربت غروب شهرمان
گم كنيم و باز جستوجو كنيم . . .