بهاران
اى بيشه تا چند عريان ، چشمانتظار بهاران * ترسم نبينى بهارى ، از گردش روزگاران
امسال برگ و برت كو ؟ گلهاى بارآورت كو ؟ * وان غنچههاى ترت كو ؟ بشكفته بر شاخساران
زخمى ز هر تيشه دارى ، بر ساقه بر ريشه دارى * گويى چه انديشه دارى ، مرهم نهد دست باران
در انتظار بهارى ؟ آنك چه نقش و نگارى * رنگين به تن جامه آرى ، امّا ز خون هزاران
آن شب كه مىزد شبيخون ، اين باد خونريز مجنون * ديدى كه صد نيزهء خون ، جوشيد از لالهزاران ؟
زان روز خيل خلايق ، دارد به جان مرغ عاشق * داغى چو زخم شقايق ، از آتش تيرباران
بينم به هر كوچه باغى ، خاكسترى از اجاقى « 1 » * كو لالهاى كو چراغى ، در حلقهء داغداران
آنسوى اين درّه وان كوه ، گويند باغيست انبوه * شاداب سرزنده به شكوه ، منزلگه كامكاران
دور از پلشتى و زشتى ، بىمحتسب گزمه گشتى * حوران پاك بهشتى ، تن شسته در چشمهساران
مرغابيان فوج در فوج ، شادىكنان بر سر موج * گه پرزنان تا بدان اوج ، از ساحل جويباران
اندوه بيش و كمى نيست ، فريادى از ماتمى نيست * بر دل غبار غمى نيست ، با ريزش آبشاران
امّا تو اى خشك خاموش ، از ياد گيتى فراموش * ترسم نبينى در آغوش ، فصل گل و گلعذاران
هامش
( 1 ) و ( 2 ) - غين و قاف دانسته قافيه شده ، زيرا موسيقى كلام در شعر اهميت و لذت دارد ، نه شكل و املاى آن .